تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
از او سلب شد و ايستاد . پس مدتى دراز هم چنان بايستاد ، و هر كس مىخواست به وى نزديك شود ، بىدرنگ بازمىگشت و از او دور مىشد . زيرا نمىخواست كه نزد خدا خون حسين ( ع ) را به گردن بگيرد . آنگاه شمر به سواره‌ها و پياده‌ها بانگ زد : واى بر شما ، منتظر چه هستيد . مادرهايتان عزادارتان شود . بكشيد او را . پس از هر سو به وى حمله بردند . زرعة بن شريك ضربتى بر دست چپ حسين وارد آورد . آن حضرت نيز شمشيرى بر او زد كه از پاى درآمد . يكى ديگر نيز ضربتى به شانهء مقدسش زد كه به صورت روى زمين قرار گرفت . خستگى و رنج بر وى چيره شده بود . همين كه مىخواست برخيزد ، از شدّت ضعف بر زمين مىافتاد . در اين حال سنان بن انس نخعى نيزه‌اى بر گلوى حسين ( ع ) زد و باز بيرون آورد و در استخوانهاى سينهء او فرو برد . سپس تيرى به سوى حسين ( ع ) انداخت ، كه بر گلوى او وارد آمد . از اثر آن تير بر زمين افتاد . پس برخاست و نشست و تير را از گلوى خويش بيرون آورد و هر دو دست خود را زير خونها مىگرفت و چون پر مىشد بر سر و محاسنش مىماليد و مىگفت : اين چنين به ديدار خداوند مىروم كه به خون خود خضاب كرده‌ام و حق مرا غصب كرده‌اند .

شهادت امام

هلال بن نافع گويد : من با سپاه عمر بن سعد ايستاده بودم . ناگاه كسى فرياد زد : اى امير بشارت باد تو را كه شمر ، حسين را كشت . من خود را ميان صفوف لشكر رساندم و برابر حسين ايستادم . چنان ديدم كه آن حضرت در حال جان دادن است . به خدا هرگز مانند حسين كشته‌اى را نديده بودم كه با خون ، چهرهء خويش را خضاب كرده و سيمايى اين چنين داشته باشد . انوار درخشان چهرهء او و زيبايى هيئتش مرا از انديشهء شهادت او بازداشت . حسين ( ع ) در اين حال طلب آب مىكرد ، و من شنيدم كسى را كه مىگفت : به خدا هرگز آب نخواهى نوشيد ، تا آنگاه كه به دوزخ وارد شوى و از آب حميم بنوشى . حسين ( ع ) گفت : آيا من به دوزخ وارد مىشوم و از آب آن مىنوشم ؟ نه ، هرگز چنين نيست . به خدا من بر جدّم پيمبر خدا ( ص ) و به منزل او در بهشت وارد مىشوم و از آب خوشگوار آن مىنوشم و از ستمهايى كه بر من روا داشتيد ، شكايت به او خواهم برد . هلال بن نافع گويد : لشكر با شنيدن اين سخن به شدّت در خشم و غضب فرو رفتند ، چندان كه گويى خداوند كمترين مهر و محبتى در دل هيچ يك از آنان قرار نداده است . پس عمر بن سعد رو كرد به مردمى كه در طرف راست وى بودند و گفت : به سوى حسين پيش رويد و كار او را تمام كنيد . همچنين به سنان بن خولى بن يزيد گفت : سرش را جدا كن . پس خولى پيش رفت اما ضعف بر وى رو آورد و بلرزيد . پس سنان بن انس و يا شمر به دو گفت : خدا بازوهايت را بشكند . چرا مىلرزى ؟ آنگاه سنان و به گفتهء بعضى شمر فرود آمد و حسين ( ع ) را بكشت و سر مبارك آن حضرت را از بدن جدا كرد ، در حالى كه مىگفت : من سر تو را جدا مىكنم در حالى كه مىدانم تو سرور امّت و فرزند پيمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترين مردم هستى . سپس سر مقدس آن حضرت را به خولى سپرد و از وى خواست سر را نزد امير عمر بن سعد ببرد . شاعر در اين مورد گفته است :
فايّ رزية عدلت حسينا * غداة تبيره كفا سنان