تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
همين كه على اكبر عازم ميدان گرديد از پدر بزرگوار خود اجازهء نبرد خواست پس امام او را اجازه داد . همين كه به سوى ميدان شتافت پدر بزرگوارش ، با نوميدى نگاهى به آن جوان كرد و در حالى كه مىگريست ، دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت : بار الها تو خود گواه باش اكنون جوانى به مبارزهء اين قوم مىرود ، كه در آفرينش و اخلاق و گفتار شبيه‌ترين مردم به پيمبر توست . و هر وقت كه ما مشتاق ديدار پيامبر تو مىشديم ، بر وى نظر مىكرديم . پس با صدايى رسا اين آيه از قرآن كريم را تلاوت كرد :
« إِن اللَّه اصْطَفى آدَم وَ نُوحاً وَ آل إِبْراهِيم وَ آل عِمْران عَلَى الْعالَمِين ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِن بَعْض وَ اللَّه سَمِيع عَلِيم .
« 1 »
»
على اكبر حمله را آغاز كرد ، در حالى كه رجز مىخواند و مىگفت :
انا علي بن الحسين بن علي * نحن و بيت اللّه اولى بالنّبيّ تاللّه لا يحكم فينا ابن الدعي * اضرب بالسيف أحامي عن أبي ضرب غلام هاشمي علوي
پس بر شدّت حملات خود بر دشمن بيفزود . يك بار از ميدان نزد پدر بازگشت و از وى خواست كه او را سيراب سازد . امام حسين ( ع ) گفت : اى فرزند جنگ را ادامه ده كه به زودى و پيش از آنكه آفتاب غروب كند به دست پيمبر خدا ( ص ) سيراب مىگردى . وى پىدرپى بر دشمن حمله مىبرد ، و مردم كوفه از كشتن او خوددارى مىكردند . همين كه گروه بسيارى از دشمن را به هلاكت رساند ، مرة بن منقذ عبدى او را بديد و گفت : اگر اين جوان بر من بگذرد و چنين كند ، گناهان عرب بر من باشد ، اگر پدرش را عزادار نكنم . پس وى همچنان بر آنان حمله مىكرد . در اين اثنا ناگاه مرة بن منقد راه را بر او گرفت و نيزه‌اى به او زد و به روايتى ديگر تيرى بر او بينداخت كه بر زمين افتاد . در آخرين لحظات حيات گفت : اى پدر ، سلام بر تو . اين جدّم پيامبر خداست كه بر تو سلام مىرساند و مىگويد : در آمدن نزد ما بشتاب . در اين حال مردم اطرافش را گرفتند و با شمشير وى را پاره پاره كردند . حسين ( ع ) بر بالين او بيامد و گفت : اى فرزندم ، خداوند قومى را كه تو را از پاى درآوردند ، بكشد . چه بسيار نسبت به پروردگار و شكستن حرمت پيمبر جسور بودند . بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا . در اين اثنا زينب دختر على ( ع ) با شتاب از خيمه بيرون آمده بود و فرياد مىزد : اى حبيب من و اى فرزند برادرم پس خود را بر پيكر وى انداخت . حسين ( ع ) بيامد و دست او را گرفت و سوى خيمه‌گاه برد و رو كرد به جوانان خود و گفت : برادرتان را برداريد . پس جوانان او را برداشتند و در برابر خيمه‌اى كه مقابل آن جنگ مىكردند نهادند . آنگاه عبد اللّه بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب به ميدان آمد . در مناقب ابن شهر آشوب آمده است كه : وى نخستين فرد از خاندان امام حسين ( ع ) بود كه به ميدان كارزار شتافت . مادرش رقيّه دختر على بن أبي طالب ( ع ) بود . وى رجز مىخواند و مىگفت :
اليوم ألقى مسلما و هوابي * و فتية بادوا على دين النبي
هامش
( 1 ) سورهء آل عمران آيهء 23 - 24 .