تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
تاختند . يكى از كسانى كه در آنجا حاضر بوده است ، گويد : به خدا سوگند ، وى را ديدم كه بيشتر از دويست كس را دنبال كرد . آنگاه از هر سو به او تاختند كه كشته شد . آنگاه حبيب بن مظاهر اسدى به ميدان آمد ، و به شدّت بجنگيد . سپس مردى از قبيلهء بنى تميم كه نامش بديل بن صريم بود بر وى حمله كرد و او را بكشت و يكى ديگر از بنى تميم نيز بر وى حمله برد و نيزه بر وى زد و حصين بن تميم نيز نيزه‌اى بر سر او بزد و سر او را از تن جدا كرد . كشته شدن حبيب در حسين ( ع ) اثر گذاشت و گفت : او و ديگران ياران خود را پاى خدا حسابش مىكنم . حصين به مرد تميمى گفت : من در قتل او با تو شريكم . سر را به من بده تا به گردن اسب خود آويزم تا مردم ببينند كه من در قتل او شركت داشته‌ام . آنگاه از من بگير و براى گرفتن جايزه نزد ابن زياد ببر . پس سر حبيب را گرفت و در ميان مردم بگشت . سپس به وى بازگرداند . همين كه لشكر به كوفه بازگشت شخص تميمى سر حبيب را به گردن اسب خويش آويخته بود و اين يكى از فجايعى بود كه كوفيان از خود نشان مىدادند . آرى هر كس چنين صحنه‌هايى را از چنين مردمى ببيند به اين مطلب پى خواهد برد كه تا چه اندازه قومى به فرومايگى و سقوط كشيده مىشود . حبيب فرزند نوجوانى به نام قاسم داشت . او همين كه سر پدر را بديد به دنبال آن سوار به راه افتاد و از او جدا نمىشد . مرد سوار با مشاهدهء او با ترديد از وى پرسيد : اى پسر تو را چه شده كه مرا تعقيب مىكنى ؟ گفت : اين سرى كه نزد توست ، سر پدر من است ، آيا به من مىدهى تا او را دفن كنم ؟ گفت : اى پسر ، امير راضى نمىشود كه او دفن شود ، و من به واسطهء قتل او مىخواهم جايزهء نيكى از امير بگيرم . پسر گفت : اما بدان كه خداوند به جاى آن بدترين جزا را به تو خواهد داد . اين را بگفت و بگريست . وى هدفى جز دنبال كردن قاتل پدر نداشت و در پى فرصتى بود كه انتقام خون پدر را از وى بگيرد . پس روزى وى را بديد كه در كنار خيمه‌اى ايستاده بود . قاسم بيامد و بر او حمله برد و او را بكشت و سر پدر را از وى بگرفت . يكى ديگر از ياران حسين ( ع ) كه به ميدان آمد ، جنادة بن حارث سلمانى بود ، كه همراه همسر و پسرش به يارى حسين ( ع ) آمد . پس در نبرد شركت كرد و به شدّت بجنگيد تا كشته شد . همين كه وى بر زمين افتاد ، همسرش فرزند خود را كه نوجوانى بود به نام عمر ، دستور داد كه به يارى حسين ( ع ) بشتابد . پس به وى گفت : اى فرزندم ، به يارى فرزند پيمبر خدا برو و در جنگ شركت كن . آنگاه عمر بيامد و پيش روى حسين بايستاد و از آن حضرت اجازه خواست كه به ميدان برود . حسين ( ع ) گفت : اين پسر پدرش را از دست داده و شايد كشته شدن او بر مادرش خوشايند نباشد . جوان گفت : مادرم به من امر كرده است كه در جنگ شركت كنم و به يارى شما بيايم . در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه برخى از انسانها داراى چنين بزرگوارى هستند و به صدق و راستى و خلوص نيت آراسته مىگردند . زنى كه از يك سو همسر خود را از دست داده و خود ناظر كشته شدن او بوده و از سوى ديگر به فرزند نوجوان خود امر مىكند ، كه جهت يارى حسين ( ع ) به ميدان جنگ برود ؛ در حالى كه به يقين مىداند كه وى كشته خواهد شد . با اين وصف وى را به سوى مرگ مىفرستد . و اين در حالى است كه هرگز كسى وى را به اين امر مجبور نكرده است . و فرزند اين بانو نيز بىدرنگ اطاعت مىكند و بىآنكه در خود بيم و هراسى راه دهد به سوى مرگ مىشتابد . هر چند كه حسين ( ع ) بدين منظور كه ممكن است مرگ اين نوجوان كه پدرش كشته شده براى مادر او