آمد . وى به خواندن رجز پرداخت و مىگفت :
اقدم حسين اليوم تلقى احمدا * و شيخك الحبر عليا ذا الندى
و حسنا كالبدر وافى الاسعدا * و عمك القوم الهمام الا رشدا
حمزة ليث اللّه يدعى أسدا * و ذا الجناحين تبوا مقعدا
في جنة الفردوس يعلو صعدا
بدين ترتيب او نيز چون شيرى دلير ، شجاعانه جنگيد و بر شدايد و سختيها صبر و پايدارى فراوان كرد ، تا آنجا كه بر اثر جراحت زياد ، در ميان كشتگان بر زمين افتاد و به همان حال بود و حركتى از او ديده نمىشد . تا موقعى كه شنيد ، سپاهيان ابن زياد مىگويند ، حسين كشته شد . با شنيدن اين خبر به شدّت بىتاب شد و كاردى پيدا كرد و به نبرد پرداخت تا جان داد . خداى از او خوشنود گردد .
آخرين فردى كه از ياران حسين ( ع ) به ميدان آمد زهير بن قين بود . وى رجز مىخواند و مىگفت :
انا زهير و أنا ابن القين * أذودكم بالسيف عن حسين
ان حسينا احد السبطين * من عترة البر التقي الزين
ذاك رسول اللّه غير المين * اضربكم و لا أرى من شين
يا ليت نفسي قسمت قسمين
پس جنگى سخت كرد چندان كه گروه بسيارى از سپاه كوفه را به هلاكت رساند . ناگاه كثير بن عبد اللّه شعبى و مهاجرين أوس به شدّت بر وى حمله بردند و خونش بريختند ، همين كه حسين ( ع ) وى را بديد كه بر زمين افتاده با تأثر گفت : اى زهير خداوند تو را از ما دور نگرداند .
آنگاه عابس بن ابى شبيب شاكرى در حالى كه شوذب غلام شاكر همراه وى بود پيش آمد . پس به دو گفت : اى شوذب چه مىخواهى انجام دهى ؟
گفت : در بارهء من چه مىانديشى ؟ من همراه تو براى دفاع از پسر دختر پيامبر خدا مىجنگم تا كشته شوم .
عابس گفت : از تو همين انتظار را داشتم . نزد ابو عبد اللّه برو . زيرا كه اكنون وقتى است كه به همراه آن حضرت به نبرد پردازيم و بدين وسيله به اجر و پاداش الهى نائل آييم . اين روزى است كه مىبايد به هر وسيله مىتوانيم پاداش بجوييم كه از اين پس ديگر عملى نخواهد بود . بلكه موقعى است كه به حساب بندگان رسيدگى خواهد شد .
پس شوذب پيش آمد و گفت : سلام بر تو اى ابو عبد اللّه و رحمت و بركات خدا بر تو باد . من تو را به خدا مىسپارم . سپس بجنگيد تا كشته شد .
آنگاه عابس بن ابى شبيب پيش آمد و گفت : اى ابو عبد اللّه به خدا سوگند بر روى زمين از نزديك و دور كسى را عزيزتر و محبوبتر از تو نمىبينم . چنانچه مىتوانستم با چيزى عزيزتر از جانم و خونم ، ستم و كشته شدن را از تو دور سازم ؛ حتما اين كار را انجام مىدادم . سلام بر تو اى ابو عبد اللّه ، شهادت مىدهم كه به هدايت تو و بر هدايت پدر توام . سپس در حالى كه شمشير برگرفته بود و زخمى بر پيشانى داشت به سوى دشمن رفت . وى كه از همه كس دليرتر بود ، ندا مىداد كه مگر مردى نيست كه با مردى به مبارزه برخيزد ؟ در اين موقع ابن سعد گفت سنگبارانش كنيد . پس از هر طرف به سوى او سنگ پرتاب كردند .
همين كه وى چنين ديد ، زرهى كه بر تن داشت بينداخت . آنگاه به قوم حمله كرد ، و آنان از هر طرف به او