يا لك من قبرة بمعمر * خلا لك الجو فبيضي و اصفرى
و نقري ما شئت ان تنقري * هذا حسين خارج فابشرى
سومين نفر كه با امام ( ع ) ملاقات كرد عبد اللّه بن زبير بود . هر چند كه او ابتدا پيشنهاد رفتن به سوى عراق را به آن حضرت داد ، اما ديرى نپاييد كه گفتهء خود را تغيير داد و بيم آن داشت كه مبادا مورد اتهام قرار گيرد .
پس رو كرد به آن حضرت و گفت : چنانچه مايل باشيد كه در حجاز اقامت كنيد ما هرگز با شما مخالفتى نخواهيم كرد . اما همين كه از نزد امام برفت حسين ( ع ) فرمود : پسر زبير بيش از هر كس دوست مىداشت و در اين آرزو بود كه من از حجاز خارج شوم . سپس عبد اللّه بن عمر نزد امام ( ع ) آمده و به وى پيشنهاد كرد كه با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآيد و حضرت را از جنگ و كشته شدن برحذر داشت . اما امام ( ع ) در پاسخ او گفت : اى ابا عبد الرحمن ، آيا نمىدانى كه يكى از موردى كه دنياى پست و مردمان فرومايهء آن را به خوبى نشان مىدهد كشتن يحيى بن زكريا بود . ماجرا از اين قرار بود كه سر يحيى بن زكريا را براى يكى از ستمكاران بنى اسرائيل به عنوان هديه فرستادند . آيا نمىدانى كه در هر روز قوم بنى اسرائيل بين طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشته و بىآنكه احساس ناراحتى از خود نشان دهند به بازار مىرفتند و به دادوستد و تجارت خود مشغول مىشدند ، چنان كه گويى هيچ اتفاقى رخ نداده و به هيچ جنايتى دست نزدهاند . و هر چند كه خداوند به زودى اعمال نارواى آنان را كيفر نكرد ، اما پس از چندى آنان را خوار و ذليل ساخت و در برابر خون پاك پيامبران به انتقام رساند . امام ( ع ) در حالى كه ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب مىكرد به وى فرمود : از خدا بترس و در يارى با من كوتاهى مكن .
امام حسين ( ع ) به سخن خود ادامه داده و مىگفت : به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانى درّنده به سر برم اين مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و اين دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من بر نخواهند داشت . به خدا سوگند رفتار اين جماعت ناسپاس با من به همان گونه است كه قوم يهود در روز شنبه مرتكب شدند . مرا نيز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد . آنها هرگز آرام نخواهند شد تا اين قلب تپنده را از من بگيرند .
اما بدان كه در چنين موقع خداوند ، افرادى را بر آنان مسلّط خواهد ساخت كه كمترين رحمى به دل ندارند و در خوارى و ذلّت اين مردم تا آنجا مىكوشند كه تكّهء پارچهء خونآلود نجس را هم بر آنها ترجيح مىدهند .
محمد بن حنفيه نيز در شبى كه امام ( ع ) عازم بود كه در بامداد آن مكه را ترك كند به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد ، اى برادر ، شما خوب مىدانيد كه چگونه اهل كوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردى كردند و مكر و حيله به كار بردند . من از آن بيم دارم كه با شما نيز چنين كنند . پس چنانچه رأى شريفت قرار گيرد كه در مكه بمانى كه حرم خداست ، عزيز و مكرّم خواهى بود و كسى متعرّض تو نخواهد شد . حضرت فرمود : اى برادر ، من مىترسم كه يزيد بن معاويه خون مرا در مكه بريزد ، و به اين وسيله حرمت اين خانهء محترم ضايع گردد . محمد بن حنفيه گفت : چنانچه از اين جهت بيمناكى پس به طرف يمن يا بلاد ديگرى برويد كه در آن نواحى براى شما احترام قائل هستند و كسى نمىتواند به شما آسيبى برساند . امام فرمود ، در اين مورد فكر خواهم كرد . صبح روز بعد امام همراه با كاروان خود كوچ كرد .