خاندانش ترك ديار كرده و امروز يا فردا به سوى شما حركت خواهد كرد ، از اين رو از تو مىخواهم كسى را نزد او بفرستى كه از زبان من به او بگويد كه پسر عمويت مسلم بن عقيل مىگويد كه مسلم در دست مردم كوفه گرفتار شده و چنين مىبيند كه تا شامگاه زنده نماند و به او بگويد پيغام فرستاده كه پدر و مادرم فداى تو باد . با خاندانت از اين سفر بازگرد . زيرا مردم كوفه تو را فريب مىدهند . زيرا كه آنان همان ياران پدرت بودند كه خود جهت دورى از ايشان آرزو مىكرد كه مرگ او فرا رسد يا كشته شود .
در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد ، كه پسر اشعث هر چند كه گفته بود : به خدا سوگند اين كار را انجام خواهم داد ، اما هرگز به عهد خود وفا نكرد . بدين ترتيب محمد بن اشعث مسلم بن عقيل را به قصر ابن زياد برد . تشنگى بر آن جناب غلبه كرده بود . در كنار قصر ، مسلم بن عمر و باهلى پدر قتيبه كه والى خراسان بود و ظرف آبى سرد در دست داشت توجه او را جلب كرد . پس از وى خواست جرعهء آبى به او بدهد . مسلم بن عمرو گفت : مىبينى چقدر اين آب سرد است . به خدا قطرهاى از آن نخواهى نوشيد تا حميم جهنّم را بنوشى و از نوشيدن او مانع گرديد . مسلم بن عقيل گفت ، واى بر تو . مادرت به عزايت بنشيند كه تا اين اندازه جفا پيشه و سنگدل هستى . اى پسر باهله ، تو خود از نوشيدن حميم جهنّم و ماندن در آتش دوزخ از من سزاوارترى . عمرو بن حريث كه در آنجا ايستاده بود بر حال مسلم رقت آورد . پس غلام خود را فرستاد كوزهء آبى با قدحى آورد . سپس در آن آب ريخت و به مسلم داد . همين كه خواست بياشامد ، دهانش پر از خون مىشد و نمىتوانست آب را بياشامد . يك بار و دو بار قدح را پر كرد . اما بار سوّم كه خواست آب را بنوشد دندانهاى پيشين آن جناب در قدح افتاد . پس گفت : سپاس خداى را ، چنانچه اين آب روزى من شده بود ، بدون شك مىتوانستم از آن بنوشم . در اين اثنا فرستادهء ابن زياد از قصر بيرون آمد و دستور داد او را وارد قصر كنند . مسلم چون به قصر در آمد با اين كه ابن زياد امير بود بر وى سلام نكرد . يكى از پاسبانان گفت : بر امير سلام كن مسلم گفت : واى بر تو ساكت باش . سوگند به خداى كه او بر من امير نيست . ابن زياد رو كرد به او و گفت : خواه بر من سلام كنى يا نكنى ، من تو را خواهم كشت . مسلم در پاسخ او گفت ، تو مرا خواهى كشت ، اما بدان كه افرادى كه به مراتب از تو پستتر و شرورتر بودند افرادى بهتر از مرا كشتهاند . ابن زياد گفت : اگر تو را نكشم ، خداوند مرا بكشد ، و من تو را آنچنان خواهم كشت كه در اسلام هرگز سابقه نداشته باشد مسلم گفت ؛ بدون شك در بدعتگذارى در اسلام تو از هر كس شايستهترى . تو تنها كسى هستى كه دست خود را به زشتترين و پستترين اعمال ، يعنى مثله كردن ، كشتن به ناحق ، آلوده ساخته و از غصب حكومت خوددارى نكردهاى . در اين حال ابن زياد رو كرد به مسلم و گفت : اى كسى كه به نفرين گرفتارى شدى و ميان افراد جدايى افكندى و پيوند مسلمين را از هم گسستى و فتنه برپا ساختى . اما مسلم وى را پاسخ داد و گفت : گفتههاى تو دروغ است . اين معاويه و فرزندش يزيد بودند كه ميان مسلمانان را برهم زدند ، و آن كس كه فتنه و آشوب برپا ساخت تو و پدرت زياد بن عبيد بوديد كه او خود از بندگان بنى علاج از قبيلهء ثقيف بود . ابن زياد گفت : اى پسر عقيل ، آرام باش . تو بودى كه رهسپار مردم كوفه گرديدى . افكار آنان را متفرق ساختى ، اجتماع مردم را بر هم زدى و هماهنگى ميان آنها را به اختلاف كشاندى . مسلم گفت : آمدن من به كوفه هرگز بدين منظور نبود . شما كه حكومت را در دست داشتيد مرتكب اعمال زشت و ناروا شديد ، و امر به معروف و كارهاى نيك را از ميان برداشتيد . و بىآنكه مردم راضى باشند بر آنان حكومت كرديد ، و همانند پادشاهان ايران و روم با ايشان
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: السيد محسن الأمين
ص١٢٣