تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
عبيد اللّه كه از مسجد بازمىگشت مأمورين به وى اطلاع دادند كه مسلم قيام كرده است . ابن زياد بلافاصله خود را به داخل قصر رسانيد و درها را بست و خود را در گوشه‌اى پنهان داشت ، مسلم قبل از هر چيز در جمع‌آورى مردم بكوشيد و آنان را همانند سپاهى منظم درآورد ، و به آراستن آنان از چپ و راست پرداخت . و خود در ميان آنان جاى گرفت . او همچنان به سوى قصر به راه افتاده بود و از مردم مىخواست كه به يارى او بشتابند . ديرى نپاييد كه انبوه مردم در بازار و مسجد فراهم آمدند . كار بر ابن زياد تنگ شد . پس ناگزير كسى را فرستاد تا بزرگان مردم كوفه را فرا خوانند . اما تعداد افرادى كه نزد او آمدند بيش از پنجاه نفر نشد . سى نفر محافظين او و بيست نفر مردمان سرشناس كوفه و نزديكان او بودند . ابن زياد با آنها كه در قصر بودند كه از بالا سر مىكشيدند و لشكر مسلم را زير نظر داشتند ياران مسلم به سوى آنها كه در قصر بودند سنگ پرتاب مىكردند و آنان را دشنام مىگفتند و مادر و پدرش را به باد ناسزا مىگرفتند . پس ابن زياد كثير بن شهاب را فراخواند و به او دستور داد به همراه آن دسته از قبيلهء مذحج كه فرمانبردار او هستند بيرون رود و مردم را از يارى مسلم بن عقيل بازدارد و آنان را از جنگ بترساند . محمد بن اشعث را نيز مأمور ساخت با آن دسته از قبيلهء كنده و حضرموت كه فرمان او را پيروى مىكردند به ميان مردم بروند و آنان را از گرد مسلم پراكنده سازند ، و پرچم امان براى پناهندگان ترتيب دهد ؛ و براى عده‌اى از اشرار مانند همين دستور را صادر كرد . و بقيهء سران و مردم كوفه را نزد خود نگه داشت . زيرا كه شمارهء مردمى كه با او در قصر بودند اندك بود . بدين جهت به شدّت در هراس بود ، مردم كه در اطراف مسلم بودند و هر آن بر تعدادشان افزوده مىشد تا شامگاه درنگ كردند ، و هر چه مىگذشت كار بر آنان سخت‌تر مىشد . عبيد اللّه به عدّه‌اى از اشراف كه با وى بودند گفت كه به ميان مردم بروند و به آنان وعدهء امتيازات و بخشش بسيارى را بدهند ، و آنها را كه از فرمان وى سرپيچى كنند از محروميت و عقوبت بترسانند . كثير بن شهاب در اين باره بسيار سخن گفت ، و آنان را از خطر ورود لشكر از شام بيم داد . مردم نيز همين كه اين سخنان را شنيدند به تدريج پراكنده شدند و راه خانه‌هاى خود را پيش گرفتند . بسيارى از زنان نزد فرزند و برادر خود آمدند و از آنان خواستند كه به خانه برگردند و به ايشان گفتند : اين جماعت كه در اينجا هستند مسلم را كافى است . از يك سو مردانى بودند كه دست فرزند و يا برادر خود را مىگرفتند و به وى مىگفتند : چنانچه فردا مردم شام برسند ، شما در جنگ با آنان چگونه رفتار خواهيد كرد ؟ پس مردم همچنان پراكنده مىشدند تا آنكه تعداد ياران مسلم به پانصد نفر كاهش يافت . همين كه تاريكى شب فرا رسيد بازهم تعداد ديگرى متفرق شدند ، تا آنجا كه مسلم پس از خواندن نماز مغرب تنها سى نفر بيشتر را در آنجا مشاهده نكرد . هنوز به در مسجد نرسيده بود كه ديد زياده از ده نفر با وى همراه نيستند ، و چون پاى از در بيرون نهاد ، يكّه و تنها شد و هيچ كس با او نبود . اين ماجرا نشان مىدهد كه مسلم بن عقيل رضوان اللّه عليه ، هرگز در اين امر كوتاهى نكرد ، و سعى و تلاش بسيارى به كار برد تا جنبهء تدبير و دورانديشى را از دست ندهد . اما بىوفايى مردمان كوفه باعث شد كه با شكست روبرو گردد . بدين ترتيب مسلم حيران و سرگردان در كوچه‌هاى كوفه به راه افتاد و نمىدانست كه به كجا برود ، تا گذرش به خانهء زنى به نام طوعه افتاد كه پسرى به نام بلال داشت و با ديگر مردم با مسلم همراه شده بود ، و مادرش بر در خانه چشم به راه بلال ايستاده بود . پس مسلم به آن زن سلام كرد و او نيز جواب سلام وى را گفت : مسلم از او آب خواست .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 120 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى