تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
كه مسلم صداى سم اسبان و سر و صداى مردان را شنيد دانست كه براى دستگيرى او آمده‌اند . پس با شمشير خويش بر آنان حمله برد . آنها به خانه ريختند . مسلم كار را بر ايشان سخت گرفت و با شمشير همچنان آنان را بزد تا از خانه بيرونشان كرد . بار ديگر به آن جناب هجوم بردند و او نيز با شدّت بر آنان حمله كرد ، تا آنجا كه مسلم تعداد بسيارى از آنان را به هلاكت رسانيد و بين او و بكر بن حمران جنگ در گرفت . پس بكر شمشيرى به دهان مسلم وارد آورد كه لب بالاى او را شكافت و به لب پايين رسيد و دندان پيشين او را از جاى كند . مسلم نيز ضربه‌اى سخت بر او زد و در پى بىآن شمشيرى بر گردنش وارد آورد چنان كه نزديك بود تا درون او را بشكافد . همين كه آنها اين دلاوريها را ديدند به بالاى بامها رفتند و سنگ به سويش پرتاب كردند و دسته‌هاى چوب را آتش زده بر سرش ريختند . مسلم با مشاهدهء اين جريان به خود گفت : آيا اين هياهو و بلوا همه براى كشتن مسلم بن عقيل است ؟ و ادامه داده گفت : حال كه چنين است ، پس اى نفس به ناچار به سوى مرگ بشتاب . مسلم با گفتن اين سخن از خانه بيرون آمد . با شمشير برهنه بر دشمن مىتاخت . در اين اثنا محمد بن اشعث رو كرد به او و گفت : تو در امان هستى . اما او همچنان بر دشمن حمله مىبرد و اشعار زير را مىخواند :
اقسمت لا اقتل إلّا حرّا * و ان رأيت الموت شيئا نكرا اخاف ان اكذب او اغرا * او اخلط البارد سخنا مرا رد شعاع الشمس فاستقرا * كل امرئ يوما ملاق شرا اضربكم و لا اخاف ضرا
محمد بن اشعث رو كرد به او و گفت : ما تو را فريب نمىدهيم و دروغ نخواهيم گفت . در اثر پرتاب سنگ و جراحتهاى بسيار از سوى دشمن ، ضعف و ناتوانى بر مسلم غالب گرديد چنان كه توانايى جنگ نداشت . پس اندكى به ديوار تكيه داد . ابن اشعث بار ديگر گفتار خود را تكرار كرد و به وى امان داد . برخى گويند : مسلم در اثر جراحات بسيارى كه دشمن بر وى وارد كرده بود ، ياراى حركت را از دست داد ، و مردى از پشت نيزه‌اى بر او بزد و او را بر زمين انداخت . پس دشمن بر وى هجوم بردند و او را دستگير كردند ، و بر استرى نشاندند و محمد بن اشعث شمشير و سلاح او را گرفت . يكى از شعرا در هجو محمد بن اشعث چنين مىگويد :
و تركت عمك ان تقاتل دونه * فشلا و لو لا انت كان منيعا و قتلت وافد آل بيت محمد * و سلبت اسيافا له و دروعا
مسلم در آن حال از حيات خود مأيوس شد و اشك از چشمانش سرازير گشت و در حالى كه مىگريست در پاسخ يكى از افرادى كه به وى گفت ، گريهء تو براى چيست ؟ گفت : گريهء من براى خودم نيست ، و در پاسخ آن كس كه به وى گفت : آن مقصد بزرگى كه در نظر دارى ، اين آزارها در تحصيل آن بسيار نيست ، وى گفت : به خدا سوگند من هرگز براى خود نمىگريم و در كشته شدن هراسى بر من نيست هر چند كه دوست ندارم جان خود را بيهوده تلف كرده باشم . بلكه گريهء من بر خاندان من است كه روى به اين جانب آورده‌اند . آرى گريهء من براى حسين و اهل بيت اوست كه اينك به طرف كوفه حركت كرده‌اند . پس متوجه پسر اشعث گرديده گفت : آيا مىتوانى يك كار خيرى انجام دهى ؟ زيرا من چنين مىبينم كه امام حسين با