تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
طوعه به وى آب داد . مسلم همانجا نشست . آن زن به داخل خانه رفت . ديرى نپاييد كه برگشت و مرد را ديد كه همچنان نشسته است . به وى گفت : اى بندهء خدا ، آيا آب نخوردى ؟ مرد گفت ، چرا ، زن گفت ، پس به خانه‌ات برو . مسلم پاسخى نداد . آن زن دوباره سخن خود را تكرار كرد . بازهم مسلم پاسخى نداد . بار سوّم آن زن گفت ، سبحان اللّه اى بندهء خدا برخيز . خداوند تو را تندرستى دهد . به خانهء خودت بازگرد ، زيرا كه نشستن تو در اينجا شايسته نيست و من هرگز خوشنود نيستم . مسلم برخاست و گفت : اى زن ، من در اين شهر ، خانه و فاميلى ندارم . آيا ممكن است مرا پناه دهى ؟ اميدوارم كه به زودى احسان تو را جبران كنم . زن از او پرسيد ، تو كيستى ؟ وى گفت ، من مسلم بن عقيل هستم . زن كه وى را شناخت ، او را به داخل خانه برد . پس اتاقى غير از اتاق خودش به او داد و آنجا را براى او فرش كرد و غذا براى او آورد . اما مسلم از خوردن غذا خوددارى كرد . ديرى نپاييد كه بلال به خانه آمد . وقتى مشاهده كرد كه مادرش به اطاق ديگر رفت و آمد مىكند ، به اين فكر افتاد كه امر فوق العاده‌اى رخ داده است . او همچنان در اين انديشه بود تا سرانجام مادرش ماجراى ورود مسلم به خانه را به وى اطلاع داد . همين كه عبيد الله دريافت كه در اطراف قصر سكوت برقرار شده ، دانست كه مردم از گرد مسلم پراكنده شده‌اند . به اطرافيان خود گفت : بنگريد آيا كسى را مىبينيد ؟ آنان از بالاى قصر سركشيدند و كسى را نديدند . پس از بالاى بام به مسجد آمدند . تخته‌هاى سقف را كشيدند و با شعله‌هاى آتش كه در دست داشتند اطراف قصر را نگاه كردند . همين كه عبيد اللّه از متفرق شدن مردم اطمينان يافت به مسجد در آمد و گفت : اعلام كنند ، از ميان سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجويان هر كس نماز شام را در مسجد نخواند خونش به گردن خود اوست و مجازات خواهد شد . ديرى نپاييد كه انبوه جمعيت فراهم آمدند . پس نماز را خواند و در محافظت سربازان خود بر منبر بالا رفت و گفت : ( مسلم بن عقيل سفيه نادان در ايجاد اختلاف و دودستگى چنان كرد كه ديديد . او از ذمّهء خدا برى است و جان و مالش مباح است . هر كس كه مسلم در خانهء او پيدا شود و هر كس او را نزد ما آورد پول خون او را به او خواهيم پرداخت . اى بندگان از خدا بترسيد و بر خود راه عقوبت را نگشاييد . پس رو كرد به حصين بن تميم كه رئيس محافظين او بود و گفت : اى حصين مادرت به عزايت بنشيند . بايد از كوچه‌هاى شهر مراقبت كنى ، تا مسلم از اين شهر به در نرود و او را نزد من بياورى ، زيرا من تو را بر تمام خانه‌هاى مردم كوفه مسلط كردم ، و رياست پاسبانان با توست . آنگاه ابن زياد به قصر خويش رفت . در مجلس خويش نشست و اجازهء ورود به مردم داد . گروه مردم به ديدن او مىآمدند . همين كه محمد بن اشعث از در وارد شد ؛ ابن زياد با شادى رو كرد به او و گفت : آفرين بر كسى كه در دوستى با ما وفادار بوده و از دشمنى با ما دورى كرده است . پس او را در كنار خود نشانيد . چون صبح شد بلال پسر آن پيرزن به نزد عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث آمد و از محل مسلم بن عقيل كه همان خانهء خودشان بود او را آگاه ساخت . بايد دانست كه بلال فرزند طوعه با اولاد محمد بن اشعث ارتباط خويشاوندى داشت . بدين ترتيب كه طوعه از كنيزان اشعث بن قيس بود و از او نيز فرزند داشت . وقتى اشعث وى را آزاد كرد ، اسيد حضرمى او را به ازدواج خود درآورد و از او بلال به دنيا آمد . از اين رو همين كه عبد الرحمن پدر بلال به محل اقامت مسلم واقف گرديد ، بلافاصله به طرف قصر آمد و اين ماجرا را به اطلاع پدرش رسانيد . عبيد اللّه نزديك محمد بن اشعث نشسته بود . با شنيدن اين خبر با شتاب هفتاد نفر از ياران خود را همراه او به طرف جايگاه مسلم فرستاد . آنان به راه افتادند تا بدان خانه كه مسلم در آن جاى داشت رسيدند . همين