تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
قوم و قبيله‌اش با وى همراهى دارند و در حمايت از او كوتاهى نخواهند كرد . ابن زياد گفت : مرا از شمشيرهاى كشيده مىترسانى ، و امر كرد كه هانى را نزديك آوردند . پس به آن چوب كه در دست داشت بر روى او بسيار زد تا بينى وى شكست و خون بر جامه‌هاى او سرازير شد و گوشت صورت او فرو ريخت تا آنجا كه چوب شكست و هانى دليرى كرد و دست به شمشير يكى از ياران ابن زياد برد و خواست آن شمشير را بر ابن زياد زند ، اما آن مرد طرف ديگر شمشير را گرفت و از اين امر مانع شد . عبيد اللّه كه چنين ديد بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگيريد . و بر زمين كشيده ببريد . غلامان او را بگرفتند و بر زمين كشيدند ، و در حالى كه ابن زياد به وى گفت : خون تو بر من مباح گرديده دستور داد هانى را در يكى از اطاقهاى خانهء خود زندانى كنند و مأمورى نيز بر او گماشتند و در را به روى او بستند . حسّان بن خارجه با مشاهدهء اين حالت از جاى برخاست روى به ابن زياد آورد و گفت : تو ما را امر كردى و ما اين مرد را با حيله و نيرنگ نزد تو آورديم . اكنون كه نزد تو آمد اين چنين با وى رفتار كردى . ابن زياد از سخن او در غضب شد و امر كرد بر سينه‌اش زدند و به ضرب مشت و سيلى او را نشانيدند . سپس محمد اشعث برخاست و گفت : امير به ما مىآموزد ما بر آنچه را كه مورد پسند امير باشد خوشنوديم ، چه به سود ما باشد و چه به زيان ما . از سوى ديگر به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است . پس با قبيلهء مدحج حركت كرد و قصر ابن زياد را به محاصره درآورد . عبد اللّه با مشاهدهء اين ماجرا به شريح قاضى گفت ، به نزد هانى برو و با او ديدار كن . آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است . پس شريح از نزد هانى بيرون شد و مردم را آگاه ساخت كه هانى زنده است . همين كه قبيلهء او بدانستند كه او زنده است خداى را سپاس گفتند و پراكنده شدند . بدين ترتيب مىبينيم كه چگونه شخص ظالم و ستمكار به دست كسانى مانند محمد بن اشعث كه خود حامى مردمان ستمكار ، و فردى نابكار همانند شريح است ، سمت قضاوت و داورى دارد ؛ اما خود ريشه‌هاى ظلم را پىريزى مىكند ، و در نتيجه حق را زير پا مىگذارد و ستم‌پيشه‌گان از قهر مردم به دور مىمانند . از يك سو شريح خود تظاهر به دين مىكند اما با فرمانروايان ستمكار همكارى مىنمايد ، چنان كه گويى گرگى است در لباس ميش . و از سوى ديگر مىبينيم كه چگونه قبيلهء مذحج با گفتار شريح فريب خوردند و خود نيز جنبهء احتياط و دورانديشى را رعايت نكردند . ابن زياد پس از آنكه هانى را دستگير و زندانى كرد ، از آن بيم داشت كه مردم بر ضدّ او قيام كنند . از اين رو از قصر بيرون آمد و در حالى كه بزرگان مردم و پاسبانان و نزديكانش نيز با او بودند به منبر رفت و با گفتارى كوتاه مردم را تهديد كرد و آنان را برحذر داشت كه مبادا به صف مخالفين او درآيند .

مسلم در كوفه قيام مىكند

مسلم كه از اوضاع هانى بىاطلاع بود ، يكى از ياران خود را به دار الاماره فرستاد . همين كه دانست وى مورد ضرب و شتم قرار گرفته و زندانى شده است ، به منادى خود گفت ، شعار يا منصور امت ( اى كسى كه مردم به يارى او مىشتابند ) در ميان مردم سر دهد ؛ و اين شعارى بود كه در مواقع جنگى به كار برده مىشد . ديرى نپاييد كه چهار هزار نفر در اطراف خانهء هانى فراهم آمدند . مسعودى در كتاب مروج الذهب آورده است كه ساعتى نگذشت كه هيجده هزار مرد گرد او جمع شدند . مسلم به طرف قصر ابن زياد حركت كرد .