ترتيب ابن زياد پس از ملاقات با شريك خانهء هانى را ترك گفت و شريك نيز ديرى نپاييد كه به دنبال همان بيمارى از دنيا رفت . پس از چندى كه عبيد اللّه ياراى دستيابى به مسلم را پيدا نكرده بود ، يكى از غلامان خود را كه معقل نام داشت پيش خواند . و چهار هزار درهم به وى سپرد و به وى دستور داد كه با نيرنگ و به هر طريق كه مىداند خود را به ياران مسلم نزديك و چنين وانمود كند كه من از اهالى حمص ، و از ياران مسلم هستم و جهت يارى او مبلغى پول در اختيار آنان گذارد . تا شايد به اين وسيله بتواند بر مسلم دسترسى پيدا كند . پس معقل ابتدا خود را به مسلم بن عوسجه رسانيد ، و او را با گفتار خود فريب داد و همراه با او رهسپار خانهء هانى گرديد و مسلم بن عقيل را به وى نشان داد . بدين ترتيب از اوضاع مسلم بن عقيل و خانهء هانى آگاه شد و اخبار را براى ابن زياد گزارش كرد .
در اين اثنا تعداد كسانى كه با مسلم دست بيعت داده بودند به بيست و پنج هزار نفر مىرسيدند . از اين رو مسلم بر آن شد كه بر ضدّ حكومت قيام كند . اما هانى به وى گفت : در اين امر شتاب مكن ، زيرا هانى از ابن زياد نسبت به جان خود بيم داشت . پس خود را بيمار نشان داده و از رفتن به مجلس او خوددارى كرد . ابن زياد سه تن از ياران خويش را به نام محمد بن اشعث ، حسان بن اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبيدى و دخترش كه همسر هانى نيز بود ، و رويحه نام داشت پيش خواند و از آنان پرسيد ؛ چرا هانى بن عروه به ديدن ما نيامد ؟ آنها گفتند او بيمار است . ابن زياد گفت : من شنيدهام كه بهبودى يافته و روزها بر در خانهاش مىنشيند . پس به ديدار او برويد ، و دستورش دهيد حق ما را وانگذارد . زيرا من دوست ندارم فردى مانند او كه از بزرگان عرب است حقش نزد من تباه گردد . پس اين چند تن نزد هانى آمدند و به او گفتند : چرا به ديدن امير نيامدى . او نام تو را برد و از تو جويا شد . هانى گفت : بيمارم . آنها گفتند : امير شنيده است كه سلامت هستى . آنگاه وى را سوگند دادند كه همراه با آنان نزد ابن زياد برود . وى نيز موافقت كرد و با آنان رهسپار قصر امير شد . حسان بن اسماء از مخفى بودن مسلم در خانهء هانى اطلاعى نداشت . اما محمد بن اشعث از ماجرا با خبر بود . همين كه بر ابن زياد وارد شد از وى پرسيد : اى هانى ، اين كارها چيست كه در خانهء خود به زيان يزيد و همهء مسلمانان تهيه مىبينى ؟ مسلم بن عقيل را به خانهء خود مىبرى و لشكر و سلاح جنگ در خانههاى اطراف خود فراهم مىكنى و چنين مىپندارى كه اين كارها بر من پوشيده مىماند ؟
هانى گفت ، من چنين كارى نكردهام . اما عبيد اللّه بىدرنگ معقل را پيش خواند . هانى در اين هنگام دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده است . پس ساعتى سر به زير افكند و ديگر نتوانست سخنى بگويد .
سپس به خود آمده از وى عذرخواهى كرد و گفت : من مسلم را به خانهء خود دعوت نكردم . بلكه او خود از من خواست به خانهام درآيد و من شرم كردم از پذيرفتن او مانع گردم و او را پناه دادم . و اكنون وى مهمان من است . چنانچه امير موافقت كند به خانه مىروم و از وى مىخواهم كه به محل ديگرى برود . ابن زياد گفت به خدا قسم كه دست از تو برندارم تا او را به نزد من حاضر گردانى . هانى گفت ، به خدا سوگند هرگز چنين نخواهم كرد من ميهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل رسانى ؟ در اين اثنا مسلم بن عمرو باهلى برخاست و هانى را به كنارى برد و با او به سخن پرداخت تا شايد بتواند هانى را قانع كند . اما هانى از اين امر امتناع مىورزيد . ابن زياد با شنيدن اين سخنان به هانى گفت : به خدا سوگند ، چنانچه در اين وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت جدا كنند . هانى پاسخ داد و گفت : چنانچه به اين امر دست زنى در اين هنگام ، با شمشيرهاى برهنه اطراف خانهء تو را محاصره خواهند كرد . هانى گمان مىكرد كه
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 118
مساهمون: السيد محسن الأمين
ص١١٨