لباس اهالى حجاز را بر تن كرده بود تا به اين وسيله مردم او را به جاى امام حسين ( ع ) اشتباه بگيرند . چون مردم اطلاع يافته بودند كه حسين بن على ( ع ) به طرف كوفه حركت كرده است . از اين رو مردم كه در انتظار آن حضرت بودند با مشاهدهء عبيد اللّه گمان كردند امام حسين است . پس زنى فرياد كرد : اللّه اكبر اين فرزند رسول اللّه ( ص ) است . مردم به استقبال او مىرفتند . از ميان جمعيت فرياد برآمد ، جمعيّت ما كه چهل هزار نفر هستيم به يارى تو خواهيم شتافت . ابن زياد به ميان جمعيّت رفت . مردم همه به وى سلام مىكردند ورودش را به كوفه خوش آمد مىگفتند . ازدحام شديدى ميان انبوه مردم برپا شد . ابن زياد كه احساس كرد ، وى را به جاى حسين ( ع ) گرفتهاند به شدّت ناراحت شد . در اين اثنا عبد اللّه بن مسلم باهلى كه ازدحام مردم را ديد فرياد برآورد به يكسو رويد . اين مرد امير كوفه عبيد اللّه بن زياد است . ابن زياد نقاب از روى خود برداشت و گفت : من عبيد اللّه هستم . مردم به سرعت از گرد او پراكنده شدند و يكديگر را لگد مىكردند . ابن زياد برفت تا در تاريكى شب به قصر دار الاماره رسيد . نعمان بن بشير درهاى قصر را به روى او و همراهانش بست . يكى از همراهان عبيد اللّه بانك زد كه در را به روى او باز كنند .
نعمان كه گمان مىكرد او حسين ( ع ) است ، از بالاى قصر سر كشيده گفت : تو را به خدا سوگند دهم كه از اين قصر دور شو زيرا من امانتى كه در دست دارم به تو نخواهم سپرد ، و به جنگ با تو نيز نيازى نيست .
عبيد اللّه خاموش بود . آنگاه خود را نزديك قصر ساخت . نعمان نيز از بالاى قصر به زير آمد و دانست كه وى ابن زياد است . سپس در را گشود . ابن زياد به سخن پرداخت و گفت : در را باز كن خدا كارت را نگشايد كه شبت به درازا كشيد . پس ابن زياد و همراهانش وارد قصر شدند . اما از ورود مردم مانع گرديد . مردم نيز بازگشتند و پراكنده شدند . ابن زياد آن شب را در قصر دار الاماره به سر برد . همين كه بامداد شد مردم را به نماز جماعت فرا خواند . پس مردم گرد آمدند و ابن زياد به سخن پرداخت و آنان را از نافرمانى بيم داد و گفت هر كس كه فرمان وى را اطاعت كند به او پاداش نيك خواهد داد ، و به آنان گفت : تنها وعدههاى شما كافى نيست بلكه صدق و راستى بسته به اعمال شماست . آنگاه از منبر به زير آمد و دستور داد بزرگان شهر و سرشناسان را با شدّت هر چه بيشتر دستگير كنند ؛ و خطاب به مردم گفت : نام هر يك از افراد ناشناس و هواخواهان يزيد را كه در ميان شما هستند براى من بنويسيد چنانچه شخصى از اين دستور سرپيچى كند جان و مالش در امان نبوده و خون و مالش بر ما مباح خواهد بود و هر كس از سرشناسان هر محل كه در ميان مردم آشناى خود كه دشمنان يزيد را مىشناسد ، از معرفى او خوددارى كند بر در خانهء خود به دار آويخته خواهد شد . و از بيت المال نيز بىبهره خواهد بود .
همين كه مسلم بن عقيل آمدن عبيد اللّه را به كوفه دانست و سخنان تهديدآميز وى را شنيد از خانهء مختار بيرون رفت و در تاريكى شب به خانهء هانى بن عروه درآمد . پس ياران او دور از چشم مأمورين عبيد اللّه به نزد او رفت و آمد مىكردند ، و به يكديگر سفارش مىكردند كه جاى مسلم را به كسى نشان ندهند . پس عبيد اللّه كه از محل او بىاطلاع بود ، با گماشتن مأمورانى به جستجوى او پرداخت . در اين موقع شريك بن حارث همدانى كه همراه عبيد اللّه از بصره حركت كرده بود ، بيمار گشته و در خانهء هانى اقامت كرده بود . از اين رو شخصى را نزد هانى فرستاد به اين نام كه عبيد اللّه تصميم دارد به عيادت شريك برود . شريك كه به خانهء هانى آمده بود به مسلم گفت : از اين فرصت استفاده ، و به عبيد اللّه حمله كن و او را به قتل برسان .
اما هانى وى را از اين امر بازداشت و همسر هانى نيز وى را سوگند داد كه از اين عمل خوددارى كند . بدين
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: السيد محسن الأمين
ص١١٧