سستى را از قلوبشان پاك و صاف ساختم .
همين كه نامهء مزبور به حضرت حسين ( ع ) رسيد فرمود : و خداوند تو را در روز دهشت و ترس در پناه خود محفوظ دارد و در روز تشنهكامى سيراب فرمايد .
چون يزيد بن مسعود خود را براى حركت به خدمت امام ( ع ) آماده ساخت ، به وى خبر رسيد كه آن حضرت به شهادت رسيده است از اين رو به شدت در غم و اندوه فرو رفت و آه و ناله سرداد و از محروميّت حضور خود در ركاب امام به شدّت افسوس خورد .
در اينجا اين نكته قابل ملاحظه است كه از سخنان افراد بنى حنظله و بنى عامد چنين بر مىآيد كه آنان فرمان يزيد بن مسعود را براى قيام پاسخ مثبت دادند . اما كمترين اشارهاى به اين مطلب نكردند كه قيام آنان براى نصرت و يارى حق بوده و هرگز نگفتند كه حضرت حسين ( ع ) پيشواى حقى است كه جهاد در ركاب او امرى واجب است . بلكه از مجموع گفتههاى آنها چنين برمىآيد كه تنها از يزيد بن مسعود كه رئيس قبيلهء آنان بوده فرمانبردارى كرده و منظور ديگرى نداشتهاند . افسوس كه اكثر مردم نيز چنيناند و حق را نمىشناسند . هر چند كه گفتههاى يزيد بن مسعود نشانگر آن است كه خود به اين امر واقف است كه امام حسين ( ع ) بر حق ، و قيام آن حضرت جهت دفاع از حق و يارى از دين بوده است . اما از گفتههاى افراد قبيلهء بنى حنظله و بنى عامر چنين برمىآيد كه بيم و ترس آنان را وادار ساخته كه در برابر رئيس قبيلهء خود خضوع كنند .
اما احنف بن قيس ، همانطور كه قبلا نيز اشاره كرديم يكى از كسانى بود كه امام حسين ( ع ) براى او نامهاى ارسال داشته بود . وى در پاسخ آن حضرت چنين نوشت : اما بعد ، ( فاصبر ان وعد اللّه حق و لا يستخفنّك الذين لا يقنون ) منظور احنف از ايراد اين آيهء مباركه اشارهاى بوده است به بىوفايى اهالى كوفه كه هرگز به وعدههاى سست آنان نمىتوان اميدوار بود .
اما چون نامهء امام حسين ( ع ) به منذر بن جارود رسيد بيمناك شد كه مبادا اين نامه از نيرنگهاى عبيد اللّه بن زياد باشد و همىخواهد كه انديشههاى مردم را بازداند و هر كس را به كيفر عمل خود رساند . از طرفى دختر منذر كه نامش بحريه و همسر عبيد اللّه بود ، پس ناگزير منذر آن نامه را با فرستادهء آن حضرت به نزد ابن زياد آورد . همين كه ابن زياد نامه را خواند ، فرستادهء امام را دستگير كرد و به دار كشيد . پس بر منبر رفت و مردم بصره را تهديد كرد كه از حكومت نافرمانى نكنند . آنگاه برادرش عثمان را جانشين خود ساخت و خود بصره را ترك كرد و رهسپار كوفه گشت .
ابن زياد به كوفه مىرود
عبيد اللّه بن زياد كه مسلم بن عمرو باهلى فرستادهء يزيد و شريك بن اعور حارثى با وى همراه بودند رهسپار كوفه شد . گويند همراهان او كه تعداد آنها به پانصد مىرسيد اندكى توقف كردند و ديرتر به راه افتادند .
آنها چنين مىپنداشتند كه ابن زياد منتظر آنان گشته و امام حسين ( ع ) زودتر از وى به كوفه خواهد رسيد . اما او بدون اعتنا به آنها خود حركت كرد . همين كه به نزديكى شهر رسيد اندكى درنگ كرد تا هوا تاريك شود و شب هنگام از راه نجف به كوفه وارد شد . دهان خود را با پارچهاى بسته بود و عمامهء سياهى بر سر داشت .