تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
تيراندازى است و آهويى را شكار كرده است . مسلم رو كرد به او و گفت : اميدوارم ان شاء اللّه تو نيز با ما هماهنگ شوى تا دشمن را از پاى درآوريم . سرانجام وارد كوفه شد ، و در خانهء مختار اقامت كرد . مردم دسته دسته به ديدن او آمدند ، همين كه گروهى در آنجا فراهم شدند ، مسلم نامهء حسين بن على ( ع ) را بر ايشان خواند و آنان گريستند و با او بيعت كردند . سرانجام تعداد كسانى كه با وى بيعت كردند به هيجده هزار نفر رسيد . مسلم بيدرنگ نامه‌اى به امام ( ع ) نوشت : رهبر يك گروه هرگز به همراهان خود دروغ نمىگويد . اكثر مردم كوفه با شما دست بيعت داده‌اند . و هيجده هزار نفر تاكنون بيعت خود را اعلام كرده‌اند . با وصول اين نامه هر چه زودتر به طرف كوفه حركت فرماييد . و السّلام . مردم همچنان به خانهء مسلم رفت و آمد مىكردند تا آنجا كه محل اقامت او آشكار گرديد . نعمان بن بشير كه از طرف معاويه فرماندار كوفه بود ، و يزيد نيز او را بر همان منصب به جاى نهاده بود از اين امر آگاه شد . ( نعمان كه از اصحاب رسول اللّه ( ص ) بود در نبرد صفّين با معاويه همراه شده و در رديف پيروان او در آمد . اما سرانجام در فتنهء ابن زبير اهالى حمص وى را به قتل رساندند . در حالى كه خود والى اين شهر بود . ) پس نعمان بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت : از فتنه و آشوب بر حذر باشيد . در اين اثنا عبد اللّه بن مسلم بن سعيد حضرمى هم پيمان بنى اميّه از جاى برخاست و با تندى به نعمان گفت : كار ناروايى مرتكب شده‌اى و آنچه تو در اين مورد مىپندارى سخن كسانى است كه از روى ضعف و ناتوانى مىگويند . نعمان به او گفت : چنانچه من در اطاعت و پيروى از خدا ناتوان باشم بهتر از آن است كه در موضع قدرت باشم ، اما در برابر خداوند به گناه و معصيت آلوده گردم . اين را بگفت و از منبر به زير آمد . آنگاه عبد اللّه بن مسلم ضمن نامه‌اى ، ورود مسلم به شهر كوفه و بيعت مردم را با او براى يزيد گزارش كرد . و در نامهء خود به وى اطلاع داد و گفت : چنانچه بخواهى كوفه در فرمان تو باشد ، مرد نيرومندى را به طرف كوفه روانه ساز تا فرمان تو را به انجام رساند ؛ و مانند خودت دربارهء دشمنت رفتار كند . زيرا كه نعمان بن بشير مردى ضعيف و ناتوان است و يا خود را به ناتوانى مىزند . پس از او عمارة بن وليد بن عقبه و عمر بن سعد نيز شبيه به نامهء عبد اللّه بن مسلم براى يزيد ارسال داشتند . همين كه نامه‌ها به يزيد رسيد ، وى سرجون رومى غلام معاويه را خواست . ( هر چند كه اين فرد از خدمتگزاران معاويه بود ، اما در زمان حيات معاويه بر او چيرگى داشت ) پس يزيد به وى گفت : دربارهء والى كوفه رأى تو چيست ؟ يزيد در آن هنگام بر عبيد اللّه بن زياد كه حاكم بصره بود خشمناك شد . معاويه پيش از مرگ خود با صدور حكمى فرماندارى كوفه را نيز به وى سپرده بود اما پيش از آن كه اين حكم به دست وى برسد ، معاويه خود به هلاكت رسيده بود . در اينجا سرجون به يزيد گفت : چنانچه معاويه زنده بود و در اين مورد رأى مىداد آن را مىپذيرفتى ؟ يزيد گفت : آرى ، سرجون حكم فرماندارى عبيد اللّه بن زياد را براى كوفه به يزيد نشان داد . بدين ترتيب يزيد حكومت بصره و كوفه را به عبيد اللّه واگذار كرد ، و ضمن نامه‌اى كه به وسيلهء مسلم بن عمر و باهلى براى عبيد اللّه فرستاد به وى گوشزد كرد و گفت : پيروان من از كوفه به من اطلاع داده‌اند كه مسلم بن عقيل در كوفه مردم را گرد آورده تا در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف كند . از اين رو با خواندن اين نامه به طرف كوفه حركت كن ، و به هر طريق كه مىدانى در جستجوى او باش تا بر او دست يا بى . پس او را در بند كن ، يا به قتل رسان و يا از شهر بيرونش
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 113 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى