چشمش به آب و نان مىافتاد بىاختيار اشك از چشمانش مانند سيل سرازير مىگشت ، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان رو كرد به آن حضرت و گفت : ( يا بن رسول اللّه ، جانم فداى شما باد من مىترسم از شدّت اندوه هلاك شوى ! ) .
امام در جوابش فرمود :
من اندوه خود را به درگاه خدا مىبرم و آنچه من مىدانم شما نمىدانيد . سپس اضافه كردند : دست خودم نيست ، من هر وقت كشته شدن فرزندان فاطمه را به ياد مىآورم ، نمىتوانم خوددارى كنم .
ابن قولويه در كتاب ، الكامل ، به سند خود شبيه به اين روايت را از امام صادق ( ع ) آورده كه تنها بعد از كلمهء بيست سال ، عبارت ( و يا چهل سال ) را نيز به آن افزوده است .
ابن شهر آشوب نيز در كتاب خود در روايت ديگرى مىنويسد :
وقتى از امام زين العابدين ( ع ) سؤال شد :
آيا لحظهاى مىرسد كه شما محزون و اندوهناك نباشيد ؟
آن حضرت در جواب گفت : واى بر تو ، يعقوب پيامبر ( ص ) دوازده پسر داشت ، يكى از آنها را خداوند از او مخفى داشت . او آن قدر گريست كه چشمانش از غم و اندوه نابينا شد ، و پشتش از اندوه خم گشت . در حالى كه مىدانست فرزندش يوسف زنده است . من كه خود ناظر بودم ، پدرم ، برادر ، عمو و هفده نفر از خاندانم در كنارم آغشته به خون گرديدند . چگونه محزون و غمناك نباشم ؟ .
نويسندهء مزبور مىنويسد : در كتاب ، حلية الاولياء ، نيز شبيه به اين روايت نقل گرديده و برخى گويند :
آن حضرت تا آنجا گريست كه بيمناك شدند مبادا چشمان مباركش دچار آسيب گردد .
گويند ، وقتى كه از وى پرسيدند : به اين ترتيب كه شما در تمام ايّام مىگرييد ، چنانچه خود شما را كشته بودند ، گريهء شما بيش از اين نبود ، امام ( ع ) فرمود : مثل اين است كه من كشته شدهام و بر كشته شدن خويش گريان هستم .
گريهء ابى عبد اللّه جعفر بن محمد صادق ( ع ) بر مصيبت جدّ بزرگوارش امام حسين ( ع )
ابن قولويه در كتاب ، الكامل ، به سند خود از ابن خارجه ، روايت كرده مىنويسد :
روزى در خدمت امام جعفر صادق ( ع ) بوديم ، كه امام حسين ( ع ) را ياد كرديم ، آن حضرت بسيار گريست و ما گريستيم . پس حضرت سر برداشت و فرمود كه حسين بن على ( ع ) مىفرمود :
منم كشتهء گريه و زارى ، هيچ مؤمنى مرا ياد نمىكند مگر آنكه گريان مىگردد .
ابن قولويه در قسمتى ديگر از همان كتاب به سند خود از مسمع كردين آورده است كه : امام جعفر صادق ( ع ) به من فرمود : اى مسمع تو از اهالى عراق هستى . آيا به زيارت قبر امام حسين ( ع ) مىروى ؟ در پاسخ گفتم : من مردى مشهور از اهالى بصره هستم و نزد ما كسانى وجود دارند كه جزء ياران خليفهء اموىاند و دشمنان ما از ميان قبايل كه با اهل بيت نيز دشمنى و خصومت مىورزند بسيار ديده مىشود ، و من از آن بيم دارم كه رفتار مرا به اطلاع فرزند سليمان اموى برسانند ، و از آنان و ديگران هرگز در امان نيستم و مىترسم كه مبادا مشكلاتى را براى من پيش بياورد .