« اى اسامه ، با نام خدا و با توكل به بركت و نصرت الهى حركت كن تا به محل شهادت پدرت برسى و در آنجا اردو بزن . من تو را فرمانده اين سپاه قرار دادم . هنگامهء صبح بر اهل ابنى شبيخون بزن و مثل آتش بر سر آنها فرود بيا . مسير را هم به سرعت طى كن تا جاسوسان نتوانند ، زودتر از تو پيش بروند .
اگر خداوند پيروزى به تو عنايت كرد ، در آنجا زياد توقف نكن . براى طى مسير ، راهنمايانى با خود ببر و جاسوسان و طلايه داران سپاهت را پيش بفرست تا غافلگير نشوى . »
اما در روز چهارشنبه كه دو روز به آخر ماه صفر باقى مانده بود ، حال رسول خدا صلى الله عليه و آله بدتر شد و تب و لرز شديدى او را فراگرفت . با اين حال در صبح روز پنج شنبه ، كه تنها يك شب به پايان ماه صفر باقيمانده بود ، آن حضرت صلى الله عليه و آله پرچم را براى اسامه بست و به او فرمود : « با نام خدا و در راه خدا به جهاد بپرداز . با كسانى كه به خدا كفر مىورزند ، بجنگيد . مردانه نبرد كنيد و مكر و حيله نكنيد ، زنان و بچهها را به قتل نرسانيد . . . اگر شما را ديدند و شما را صدا زدند و فراخواندند ، آرام باشيد و وقار خود را حفظ كنيد . « با همديگر نزاع نكنيد كه شكست مىخوريد و قدرت شما از بين مىرود » « 1 » . دائماً بگوييد : « پروردگارا ! ما بندگان تو هستيم و آنها هم بندگان تو هستند . اختيار ما و آنها به دست تو است . و همانا تو هستى كه بر آنها غالب مىشوى . » و بدانيد كه بهشت زير سايهء برق شمشيرهاست . اى اسامه ، با نام خدا حركت كن و در جُرْف اردو بزن . »
اسامة پرچم را گرفت و به بريدة بن حُصيب أسلمى داد و او آن را به خانهء اسامه برد .
واقدى در ادامه مىنويسد : جُرف در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به سقاية سليمان معروف بود و مردم گروه گروه براى جنگ خارج مىشدند . كسانى كه كارهايشان را زودتر انجام داده بودند ، خارج شدند و عدهاى باقى مانده بودند كه هنوز كارهايشان را انجام نداده بودند . در اين قسمت واقدى به مهاجرين اوليه تصريح مىكند و مىنويسد : هيچ كدام از مهاجرين اوليه نبودند مگر اينكه براى اين جنگ فراخوانده شده بودند . سپس چهار نفر از مهاجرين اوليه را به اين ترتيب ذكر مىكند : عمر بن خطاب ، ابوعبيده جراح ، سعد بن ابى وقاص و سعيد بن زيد عدوى .
سپس دو نفر از انصار به نامهاى : سلمة بن اسلم و قتادة بن نعمان را بر مىشمارد .
هامش
( 1 ) . انفال ( 8 ) ، 46 .