تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
خدا فرار كرديد ! اما رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را از اين كار منع كرد و فرمود : اين‌ها فرار كننده نيستند و اگر خدا بخواهد كرّار هستند و دوباره بر دشمن حمله خواهند كرد . « 1 » كلينى در اصول كافى ، ج 2 ، ص 54 از ابى بصير از قاسم بن بَريد از امام صادق عليه السلام روايت كرده است : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله حارثة بن مالك بن نعمان انصارى را ملاقات كرد و از او پرسيد : حالت چطور است اى حارثه ؟ عرض كرد اى رسول خدا ، حقيقتاً مؤمن هستم ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : براى هر چيزى حقيقتى است و حقيقت و نشانهء گفتار تو چيست ؟ جواب داد : از دنيا رويگردان شده‌ام و شب‌ها خواب ندارم و پوستم به استخوانم چسبيده است و گويى عرش خدا را مىنگرم كه براى حساب و كتاب آماده شده است و گويى بهشتيان را مىبينم كه در بهشت قدم مىزنند و گويى كه صداى ناله و ضجهء جهنميان را مىشنوم ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بنده‌اى هستى كه خداوند قلبت را نورانى كرده است و صاحب بصيرت شده‌اى . پس ثابت قدم باش ! او به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد : دعا بفرماييد كه خدا توفيق شهادت را به من عنايت فرمايد . رسول خدا صلى الله عليه و آله دست به دعا برداشت و فرمود : خدايا توفيق شهادت را به حارثه عنايت فرما . طولى نكشيد كه حارثه همراه جعفر بن ابيطالب به شهادت رسيد و او دهمين شهيد پس از جعفر بود . امّا بايد گفت : آن كه در مؤته شهيد شده حارثةبن مالك بن النعمان نيست و تنها حارث بن‌نعمان بن‌أساف يا يساف بوده ، و اصولًا در سيره و تاريخ شخصى با آن نام أول به نظر نمىرسد ، آرى حارث بن‌مالك پدر و اقدليثى بوده كه او اين نيست . و حارث بن مالك بن‌برصا ، نيز در سال هفتم هجرى مسلمان شده كه او هم به طور قطع اين شخص نيست .

دفع فتنه

قمى از سلمان فارسى روايت كرده است : يك اعرابى از بنىلجيم به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر داد كه باديه نشينان آمادهء حمله شده‌اند و مىخواهند به قبايل مسلمان شبيخون بزنند . و گفت كه قبيلهء خثعم كه سركردگى آنها را حارث بن مكيدهء خثعمى برعهده گرفته است و به تعداد پانصد نفر مىباشند ، آمادهء حمله شده‌اند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را همراه پانصد نفر به مقابلهء آنها فرستاد . آن حضرت عليه السلام
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 24 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 215 .