برادرانش : مرحب ، يسار ، ياسر و زُبير در مبارزه كشته شده بودند .
پس از آنكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خيبر را فتح كرد ، زينب ، همسر ابوالحكم از يهوديان خواست كه زهر كشندهاى براى او تهيه كنند . آنها زهرى تهيه كردند كه در همان لحظهء اول شخص را مىكشت . او پرسيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه قسمتى از گوشت گوسفند را بيشتر دوست دارد ؟ گفتند : سر دست و شانه را . او به سوى بزغالهاى را كشت و آن زهر كُشنده را در گوشت آن گوسفند و به خصوص در سر دستها و شانههاى آن نفوذ داد و بريان كرد .
پس از غروب خورشيد ، رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز مغرب را به جاى آورد و روانهء قرارگاه خود شد . در آنجا زينب را ديد كه در كنار اثاثيهء وى ايستاده است . زينب بلافاصله جلو آمد و گفت : اى رسول خدا ، اين هديهاى است كه براى شما آوردهام . آن حضرت صلى الله عليه و آله دستور داد كه هديه را از او بگيرند . آن را گرفتند و مقابل آن حضرت صلى الله عليه و آله گذاشتند . عدهاى از اصحاب نيز آنجا بودند كه آنها را هم دعوت كرد و فرمود : بفرماييد شام بخوريد .
از جملهء همراهان آن حضرت صلى الله عليه و آله بِشر بن بَراء بن معرور انصارى بود . رسول اللّه صلى الله عليه و آله مشغول خوردن سر دست و بشر بن بَراء مشغول خوردن قسمتى ديگر شد . ناگهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : دست نگه داريد ، اين سر دست به من مىگويد كه با زهر مسموم شده است . سه نفرى كه تازه مشغولِ خوردن غذا شده بودند ، دست از غذا كشيدند و چيز زيادى نخوردند ، اما در مورد بشر بن بَراء گفته مىشود كه چيزى نگذشت كه مُرد . و گفته شده است از جايش بلند نشد تا اينكه رنگش همانند گچ سفيد شد و نتوانست از جاى خود حركت كند تا پس از يك سال فوت كرد .
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى دفع سم در بالاى پشت و شانهء راستش با شاخ و زدن تيغ حجامت كرد .
حجامت وى را ابوهند انجام داد . همچنين به سه نفر ديگر دستور داد كه به خاطر خوردن مقدارى از گوشت ، ميانهء سرشان را حجامت كنند .
سپس دستور داد تا زينب را آوردند . از او سؤال كرد : آيا گوشتها را مسموم كرده بودى ؟ گفت :
چه كسى تو را مطلّع كرد ؟ فرمود : خودِ گوشت ! گفت : بله ! فرمود : چرا چنين كردى ؟ گفت : پدرم ، عمويم و شوهرم را كُشتى و قوم مرا تار و مار كردى ؛ از اين رو پيش خود گفتم : اگر پيامبر باشد كه
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 536
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٥٣٦