فدك كه در حدود صد و چهل كيلومترى مدينه قرار داشت « 1 » فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كند .
مُحيِّصه نقل كرده است : هنگامى كه نزد آنها رفتم ، گفتند : در قلعهء نَطاة : عامر ، ياسر ، اسير و حارث و قهرمان يهوديان ، مرحب خيبرى حضور دارند . در آنجا ده هزار مرد جنگى هستند كه گمان نمىكنيم محمّد بتواند حتى به آنها نزديك شود !
آنان وقتكشى مىكردند و انتظار مىكشيدند تا ببينند كه عاقبت جنگ خيبر چه مىشود تا اينكه مطلع شدند اهالى قلعهء ناعم و به خصوص قهرمانان آنها كشته شدهاند . اين خبر ، لرزه بر اندام آنان انداخت ، براى همين جواهرات بسيارى از ميان زنان خود جمع كردند و به من دادند و گفتند : آنچه را به تو گفتيم مخفى نگهدار و اين جواهرات مالِ تو باشد ! امّا قبول نكردم . هنگامى كه خباثت آنها را ديدم ، تصميم گرفتم كه باز گردم ؛ امّا گفتند : ما افرادى را همراه تو مىفرستيم تا صلحنامهاى را با پيامبر صلى الله عليه و آله امضاء كنند . براى همين يكى از بزرگان آنها به نام نون بن يوشع همراه عدهاى از يهوديان با من حركت كردند .
آنها با رسول خدا صلى الله عليه و آله مصالحه كردند كه خونشان ريخته نشود و در عوض نصف زمين و محصول آن مال رسول خدا صلى الله عليه و آله و نصف ديگر مال آنها باشد . آن حضرت صلى الله عليه و آله اين را قبول كرد و آنها را بر زمينهايشان باقى گذاشت و به سوى آنها نرفت . بدين ترتيب فدك خالصهء آن حضرت صلى الله عليه و آله بود ؛ زيرا با لشكركشى فتح نشده بود . « 2 »
خوراندن زَهر به پيغمبر
واقدى از ابراهيم بن جعفر روايت كرده است : ابوالحكم ، سلّام بن مُشكم ، از بزرگان و شجاعان خيبر و از جنگجويان آنها به شمار مىرفت ؛ امّا خداوند او را به بيمارى مبتلا كرد و در قلعههاى نَطاة بسترى بود .
به او گفته شد : چون توان جنگ ندارى ، پيش زنان و كودكان در قلعهء كتيبه برو . او گفت : هرگز چنين نمىكنم و در قلعهء نَطاه باقى ماند و به قتل رسيد . او شوهر زينب ، دختر همان حارثى بود كه همراه
هامش
( 1 ) . معجم البلدان ، ج 6 ، ص 342 ؛ مراصد الاطلاع ، ج 3 ، ص 1020 .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 706 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 209 ؛ سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 352 ؛ مجمع البيان ، ج 6 ، ص 633 - 634 ؛ شواهد التنزيل ، ج 1 ، ص 338 - 341 .