من هم در جواب او خواندم :
انَا الّذى سَمَّتْنى امّى حَيْدَرة * عَبْل الذِّراعَيْنِ شَديدٌ قَسْوَرةٌ
أكليلُكُم بِالسَّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَةِ
من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدرة [ شير ] ناميده و داراى بازوانى توانمند و بسيار قوى هستم . من شما را گروه گروه با شمشير از ميان بر مىدارم ؛ همانند كسى كه چيزى را پيمانه مىكند .
آنگاه باهم درگير شديم و چند ضربه را به همديگر حواله كرديم كه من در يك لحظه ضربهاى به سرش زدم كه كلاهخود سنگى اش و زرهء متصل به كلاهخود و سرش را در هم شكافت و سرش را تا چانهاش به دو نيم كرد و مرحْب با صورت بر زمين افتاد . « 1 »
شيخ مفيد از ابن هشام و ابن اسحاق روايت كرده است : وقتى اميرالمؤمنين مرحب را به قتل رسانيد ، همراهان وى عقب نشينى كردند و وارد قلعه شده و درِ آن را بستند . اميرالمؤمنين عليه السلام به كنار در آمد و با زور آن را باز كرد . سپس در قلعه را از جا كند و به عنوان پل بر روى خندق انداخت و بدين ترتيب سپاهيان اسلام از روى آن گذشتند و قلعه را فتح كردند . « 2 »
پس از فتح قلعهء ناعم ، رسول الله صلى الله عليه و آله براى استقبال از على عليه السلام حركت كرد . آنها در راه همديگر را ملاقات كردند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : « خبر كار بزرگ و مورد تقدير تو به من رسيد و هر آينه خداوند از تو راضى شد و من هم از تو راضى هستم ! »
على عليه السلام با شنيدن اين سخن به گريه افتاد . پيامبر سبب گريهاش را پرسيد ! عرض كرد : گريهء شوق است به خاطر اينكه خداو رسولش از من راضى هستند . « 3 »
حسّان بن ثابت از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله اجازه خواست كه شعرى بسرايد . پس از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه فرمود ، حسّان چنين سرود :
و كَانَ عَلياً ارمْد العَيْن يَبْتَغي * دواءً فلّما لم يحسَّ مُداوياً
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 127 ، به نقل از ابن اسحاق و ابن هشام ؛ اما عجيب اين است كه در سيره مطلبى غير از رجز خوانى مرحب و جواب كعب بن مالك و مبارزهء محمد بن مسلمة و به قتل رسيدن مرحب به دست وى نيامده است ! !
( 2 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 127 - 128 ؛ سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 349 - 350 ؛ مجمع البيان ، ج 9 ، ص 182 ؛ دلائل النبوة بيهقى ، ج 4 ، ص 212 .
( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 655 .