تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
و مطمئن شد كه مغلوب خواهند شد ، براى همين شبانه طلا و جواهرات يهود را برداشت و در پوست شترى قرار داد و در خرابه‌اى واقع در قلعهء كتيبه دفن كرد و خاك روى آن را هموار كرد تا كسى نفهمد . رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح از كِنانة سؤال كرد ؛ گنج مخصوص را كه بدان معروف بوده‌ايد و زيورهايى كه در پوست شترى قرار داشت و براى مراسم عروسى به مردم مكه عاريه مىداديد ؛ چه كرده‌اى ؟ ! عرض كرد : اى ابوالقاسم ، آن را براى مثل چنين روزى نگه داشته بودم ؛ امّا امروز آن را صرف هزينه‌هاى جنگ كرديم . شروع جنگ و كمك به جنگجويان باعث شده است كه چيزى از آن باقى نماند . آنگاه براى تأييد گفته‌هاى خود قسم خورد . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : ذمّهء خدا و رسولش را از تو بر مىدارم ؛ اگر اين گنج پيش شما باشد ! گفت : قبول است ! سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : اگر اين گنج را بيابم ، هر چه از اموال و خون‌هاى شما كه بدان دست يافته‌ام ، براى من حلال است و ذمه‌اى براى شما نيست ! گفت : قبول است ! در اين هنگام يك يهودى برخاست و به كِنانة بن ابى الحُقيق گفت : اگر چيزى كه محمد آن را طلب مىكند ، نزد توست يا آنكه مىدانى كجاست ، او را آگاه كن ؛ زيرا در اين صورت خون خود را حفظ كرده‌اى و گرنه به خدا قسم كه محمّد از آن آگاه خواهد شد ، همانطور كه از امور ديگرى كه آن‌ها را مخفى كرديم ، با خبر شد . ابن ابى الحُقيق او را مورد شماتت و ناسزاگويى قرار داد و مرد يهودى سر جاى خود نشست . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله از ثعلبة بن سلّام بن أبى الحقيق كه مرد ضعيف النّفسى بود ، دربارهء گنج سؤال كرد . او گفت : نمىدانم كه آن گنج كجاست ؛ امّا من هر روز كنانة را مىديدم كه سحرگاهان به خرابه‌اى رفت و آمد مىكند ! اگر چيزى وجود داشته باشد ، آن را در اين خرابه دفن كرده است ! رسول خدا صلى الله عليه و آله زبير بن عوّام و عده‌اى را همراه ثعلبة بن ابى الحُقيق فرستاد و آن‌ها هر جايى را كه
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 531 | الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي / حسين على عربى