عمر گفت : اى رسول خدا ، گردنش را بزنم ؟ آن حضرت به او اجازه داد و عمر گردنش را زد .
اين خبر به بنى المُصطلق رسيد و حارث بن ابى ضِرار ، رئيس بنى المُصطلق و همراهانش را بسيار ناراحت كرد . در ضمن ترس و وحشت شديدى در دل آنها ايجاد كرد . به دنبال آن افرادى كه از نواحى مختلف به وى پيوسته بودند ، پراكنده شدند و فقط بنى المُصطلق باقى ماندند .
قرارگاه مُريسيع
رسول الله صلى الله عليه و آله در مُريسيع فرود آمدند . بنى المُصطلق در كنار چاه آب مريسيع جمع شده و براى جنگ آماده شده بودند . رسول الله صلى الله عليه و آله لشكريانش را سازماندهى كرد . سپس پرچم مهاجران را به دست عمار بن ياسر و پرچم انصار را به دست سعد بن عباده سپرد .
واقدى با سندى از زيدبن طلحه روايت كرده است : رسول الله صلى الله عليه و آله عمر را صدا زد تا به آنها اعلام كند : بگوييد : لااله الااللّه تا جان و مالتان در امان باشد ! اما آنها از پذيرش آن امتناع ورزيدند و يكى از آنها تيرى به سوى مسلمانان پرتاب كرد . به دنبال آن ، مسلمانان آنها را تيرباران كردند . « 1 »
سپس رسول الله صلى الله عليه و آله دستور داد كه مسلمانان به طور دسته جمعى بر آنها حمله كنند . در پى اين حملهء دسته جمعى ده نفر از بنى مُصطَلق كشته شده و بقيه اسير شدند و هيچ كس نتوانست فرار كند . « 2 » بعد از اسلام آوردن باقيماندهء اين قبيله ، حارث ، پدر جُويَريه نزد نبى اكرم صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى رسول خدا ، سزاوار نيست كه دختر من در اسارت باشد ، زيرا كه وى زنى ارجمند و بزرگوار است .
پيامبر فرمود : برو و او را مخيّر گردان . حارث گفت : پيشنهاد خوب و منصفانهاى كردى . سپس نزد وى آمد و گفت : دخترم ، قبيلهء خود را مفتضح مكن . جُويريه گفت : اما من خدا و رسولش را برگزيدهام ! پدرش گفت : نفرين بر تو باد !
پس از آن رسول الله صلى الله عليه و آله جويريه را آزاد كرد و او را در زمرهء همسران خويش قرار داد . « 3 »
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 404 - 407 .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 197 و اين عين عبارات واقدى ، ج 2 ، ص 407 مىباشد .
( 3 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 119 . ساروى در مناقب آل ابىطالب ، ج 1 ، ص 201 مىنويسد : پدر جُويريه نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد تا دخترش را با دادن فديه آزاد كند ؛ در اين هنگام رسول الله صلى الله عليه و آله از او دربارهء دو شترى كه آنها را در درّهاى پنهان كرده بود ، سؤال كرد . او با شنيدن اين غيب گويى گفت : شهادت مىدهم كه لااله الاالله و محمد رسول الله . به خدا قسم كه هيچ كس غير از من چيزى دربارهء آن دو شتر نمىدانست . اى رسول خدا ، دختر من شايستهء اسارت نيست ؛ زيرا زنى ارجمند و بزرگوار مىباشد . . . .