وى بسيار خشمگين شد و گفت : من ديگر خوارترين عرب شدهام ؟ ! از ابتدا نمىخواستم كه در اين سفر شركت كنم ، گمان نمىكردم كه زنده باشم و چنين چيزى را بشنوم و نتوانم كارى بكنم !
سپس رو به خزرجىها كرد و گفت : اين نتيجهء كارهاى شما است ! آنها را در خانههاى خويش جاى داديد و اموال خود را در اختيار آنها قرار داديد و از آنها دفاع كرديد و خود را در معرض كشته شدن قرار داديد . در نتيجه بسيارى از زنان شما بيوه شدند و بچههاى شما يتيم گشتند ، در حالى كه اگر آنها را اخراج مىكرديد ، به ديگران پناه مىبردند . سپس گفت : اگر به مدينه برسيم ، عزيزترين مردم ذليلتر آنها را آن اخراج خواهند كرد !
در اين هنگام ، كاروانيان پس از طى مسافتى طولانى تازه بار انداخته بودند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سايهء درختى به استراحت پرداخته بود و عدهاى از مهاجرين و انصار به دورش حلقه زده بودند .
زيدبن ارقم كه نوجوانى بيش نبود و سخنان ابن ابى را شنيده بود نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را از سخنان ابن ابى آگاه كرد .
رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود : اى جوان ، شايد كه دچار توهم شدهاى ؟ ! گفت : نه به خدا ، دچار توهم نشدهام .
فرمود : شايد كه از وى ناراحت هستى و اين سخنان را دربارهء وى مىگويى ؟ !
گفت : نه .
آنگاه رسول الله صلى الله عليه و آله به غلام خود شُقران فرمود : شتر را آماده كن . وى شتر حضرت را آماده كرد .
رسول الله صلى الله عليه و آله سوار شد و حركت كرد . در ميان لشكريان نيز جار زدند تا آنها هم حركت كنند .
سعد بن عُباده خود را به آن حضرت رساند و گفت : سلام و رحمت و بركات خداوند برتو باد اى رسول خدا . پيامبر نيز فرمود : و عليك السلام . سعد گفت : در چنين وقتى حركت نمىكردى ؟ ! فرمود :
آيا نشنيدهاى كه رفيق شما چه گفته است ؟ عرض كرد : ما چه رفيقى غير از تو داريم ، اى رسول خدا ؟
فرمود : عبدالله بن ابى گمان كرده است كه اگر به مدينه بازگردد ، عزيزترين مردمش ، ذليلتر را از آن اخراج خواهند كرد !
سعد گفت : اى رسول خدا ، تو و اصحابت عزير هستيد و ابن ابى و رفقايش ذليل هستند .
رسول الله صلى الله عليه و آله تمام آن روز را راه پيموده و لشكريان فقط براى نماز توقف كردند و دستور داد كه
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٤٦٩