تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
رسول الله صلى الله عليه و آله با لشكريان خويش حركت كرد تا به حلائق رسيد و در آن‌جا اطراق كرد . در همين قرارگاه ، مردى از طايفهء عبدالقيس نزد آن حضرت آمد و سلام كرد . پيامبر از او پرسيد : اهل و عيال تو در كجا هستند ؟ گفت : در الرّوحا . فرمود : حال به كجا مىروى ؟ گفت : آمده‌ام تا به تو ايمان بياورم و شهادت بدهم كه آنچه را آورده‌اى ، حق است و با دشمنان تو بجنگم . رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود : حمد و سپاس خدايى را كه تو را به اسلام هدايت كرد . او از پيامبر پرسيد : اى رسول خدا ، خداوند چه عملى را بيشتر دوست دارد ؟ فرمود : « نماز اوّل وقت را » . دوباره پرسيد : اى رسول خدا ، ديروز يكى از افراد طايفهء عبدالقيس را ديدم و او را به اسلام دعوت كردم و او را به اين كار تشويق نمودم و او اسلام آورد . به نظر شما اين كار چطور است ؟ آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود : « اسلام آوردن او به دست تو از آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد ، بهتر است » . سپس فرمود : همراه ما باش تا با دشمن روبه‌رو شويم . من اميدوارم كه خداوند اموال و ذرّيه آنها را نصيب ما بگرداند . « 1 » در بَقعاء مردى از مشركان را دستگير كردند . از وى سؤال كردند ؟ از پشت سرت چه خبر ؟ اعراب در كجا گرد آمده‌اند ؟ جواب داد : من هيچ اطلاعى از آنها ندارم . عمربن خطاب به او گفت : راستش را بگو و گرنه گردنت را مىزنم ! مرد جواب داد : من يكى از افراد بنى المُصطَلق هستم كه از پيش حارث بن ابى ضرار مىآيم . او افراد زيادى را عليه شما گردآورى كرده و مرا به سوى شما فرستاده است تا ببينم كه آيا از مدينه خارج شده‌ايد يا خير ؟ عمر اين جريان را به اطلاع رسول اللّه صلى الله عليه و آله رسانيد . آن حضرت او را خواست و وى را به اسلام دعوت كرد . اما او گفت : اسلام را نمىپذيرم تا ببينم كه قبيله‌ام چه مىكنند ، اگر آنها اسلام را پذيرفتند من هم يكى از آنها مىباشم و اگر بر عقيدهء خويش ثابت قدم بمانند كه من هم مردى از همان قبيله هستم !
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 409 . بقيه خبر چنين است : پس از جنگ ، رسول الله تعدادى شتر و تعدادى گوسفند به من داد . به او گفتم : اى رسول خدا ، چگونه مىتوانم شترها را برانم در حالى كه گوسفندان نيز با من هستند ؟ همهء آنها را گوسفند يا شتر قرار بده . رسول الله صلى الله عليه و آله لبخندى زد و فرمود : كدام يك را بيشتر دوست دارى ؟ گفتم : شتر را . فرمود : به او ده شتر بدهيد و به من دادند .