فرمود : اى على ، اگر خوف اين را نداشتم كه عدهاى دربارهء تو همان سخنى را بگويند كه نصارى دربارهء عيسى بن مريم گفتند ، امروز در مورد تو سخنى را مىگفتم كه از هيچ جمعى نمىگذشتى ، مگر اينكه خاك زير پايت را براى تبرك بردارند . « 1 »
غزوهء بنى المُصطَلِق
واقدى روايت مىكند : بنى المُصطلق طايفهاى از خُزاعه بودند كه در ناحيهء فُرع جمع شده بودند .
مسافرانى كه از آن ناحيه مىگذشتند ، براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر آوردند كه حارث بن ابى ضرار ، رئيس و بزرگ بنى المصطلق به همراه قوم و قبيلهء خويش و كسانى كه با وى همراه شدهاند ، قصد جنگ با رسول الله صلى الله عليه و آله را دارد .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بُريدة بن حُصيب أسلمى را فرستاد تا از اين حادثه كسب اطلاع كند . او از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اجازه گرفت كه هر چه را كه صلاح مىداند ، بگويد . آن حضرت به وى اجازه داد . او حركت كرد تا به كنار اردوگاه آنها رسيد . ديد كه آنها جماعت زيادى را گرد آوردهاند و بسيار به خود مىبالند . از او سؤال كردند ؛ كيستى ؟ گفت : يكى از ياران شما هستم . وقتى شنيدم كه عليه اين مرد قيام كردهايد ، آمدم تا به شما بپيوندم . حال مىخواهم به ميان قوم خويش بروم تا همراه كسانى كه دعوت مرا مىپذيرند ، به شما بپيوندم ، آنگاه با هم متّحد مىشويم تا اين مرد را به زانو درآوريم .
حارث به وى گفت : ما بر اين عقيدهء خويش ثابت قدم هستيم ، پس هر چه زودتر به ما بپيونديد . او نزد رسول الله صلى الله عليه و آله بازگشت ، و وى را از جريان آگاه كرد .
آن حضرت مردم را از حضور دشمن آگاه كرد . مردم به سرعت براى حركت آماده شدند . در ميان سپاه اسلام ، سى نفر اسب سوار بودند كه ده نفر آنها از مهاجرين بودند .
در اين غزوه بسيارى از منافقان نيز شركت داشتند كه هرگز تا آن زمان در چنين جنگى شركت نكرده بودند . آنها هيچ رغبتى به جهاد نداشتند ، اما از آنجا كه محلّ كارزار نزديك بود ، آمده بودند تا بهرهاى از غنائم ببرند .
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 116 - 117 ؛ تفسير قمى ، ج 2 ، ص 434 ؛ مجمع البيان ، ج 2 ، ص 802 - 803 ؛ مناقب آل ابىطالب ، ج 3 ، ص 140 .