واقدى مىنويسد : ابوالعاص به هنگام سحر بر زينب ، دختر رسول الله صلى الله عليه و آله ( همسرش ) وارد شد و از او تقاضاى امان كرد و زينب او را امان داد . پس از آنكه رسول الله صلى الله عليه و آله نماز صبح را به جاى آورد ، زينب جلوى در خانهء خويش كه چسبيده به مسجد بود ايستاد و با صداى بلند گفت : همانا من به ابوالعاص پناه دادهام !
رسول الله صلى الله عليه و آله صداى او را شنيد و گفت : اى مردم ، آيا آنچه را كه من شنيدم ، شنيديد ؟ گفتند :
آرى . فرمود : قسم به آن كه جانم در دست اوست . هيچ خبرى از اين قضيه نداشتم تا آنچه را كه شما شنيديد من هم شنيدم و مؤمنان يد واحده عليه دشمنان خود هستند و ضعيفترين آنها مىتواند به كسى پناه دهد و حال ما به كسى كه زينب به او پناه داده است ، پناه مىدهيم . سپس به سوى منزل خود رفت . پس از آن دخترش زينب نزد او آمد و از او درخواست كرد كه اموال قافلهء ابى العاص را به وى بازگردانند . رسول الله صلى الله عليه و آله اين درخواست را از وى پذيرفت و به او دستور داد كه به شويش نزديك نشود ، زيرا تا وقتى كه شويش مشرك است ، بر وى حرام است .
سپس رسول الله صلى الله عليه و آله به گفتوگو با اصحاب خويش در اين مورد پرداخت و آنها هم اين پيشنهاد را قبول كردند و تمام اموال قافله وى و حتى طناب و چنگه را به وى بازگرداندند .
ابوالعاص به سوى مكه بازگشت . و حق هر كسى را به وى داد و سپس به آنها گفت : اى جماعت قريش ، آيا چيزى از كسى نزد من باقى مانده است ؟ گفتند : نه . گفت : پس شهادت مىدهم كه : لااله الاالله و انَّ محمداً رسول اللّه . بايد بدانيد كه من در مدينه اسلام آوردم و تنها چيزى كه باعث شد در مدينه نمانم و به سوى شما بيايم ، اين بود كه گمان نكنيد مسلمان شدهام تا اموال شما را كه با من بوده است ، تصاحب كنم .
سپس به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و آن حضرت زينب را بر طبق همان ازدواج سابق بر او روا دانست . « 1 »
سريّه على عليه السلام به فدك
واقدى روايت مىكند : بنى سعد در فدك ( كه روستايى در نزديكى خيبر بود و تا مدينه شش شبانه روز
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 553 .