قمى در تفسير خود روايت مىكند : جبرئيل آن حضرت را مورد خطاب قرار داد و فرمود :
خداوند دستور داده است كه نماز عصر را نخوانى ، مگر در بنى قُريظه ! پس رسول اللّه صلى الله عليه و آله از منزل خارج شد . در اين حال حارثة بن نُعمان به استقبال آن حضرت آمد . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : على را فرا بخوان . پس از لحظاتى على عليه السلام حاضر شد . پيامبر به وى فرمود : به مردم اعلام كن كه هيچ كس نماز عصر را نخواند ، مگر در بنى قُريظه ! اميرالمؤمنين اين مطلب را اعلام كرد و مردم به سرعت به سوى بنى قريظه حركت كردند .
رسول اللّه صلى الله عليه و آله هم در حالى كه على عليه السلام در جلوى او حركت مىكرد و پرچم بزرگ را در دست داشت ؛ عازم بنى قريظه شد . « 1 » و در قرب الإسناد از امام صادق عليه السلام روايت شده است : رسول اللّه صلى الله عليه و آله على عليه السلام را با پرچم بزرگى كه سياه رنگ بود و عقاب ناميده مىشد ، به سوى بنى قريظه فرستاد و بيرق آن حضرت صلى الله عليه و آله سفيد بود . « 2 »
محاصرهء بنى قريظه
قمى در تفسير خود مىنويسد : اميرالمؤمنين عليه السلام پيش افتاد و قلعههاى آنها را محاصره كرد . كعب بن اسد بر لبهء ديوار قلعه آمد و شروع كرد به فحش و ناسزاگويى به مسلمانان و رسول الله صلى الله عليه و آله . در همين حال پيامبر صلى الله عليه و آله كه بر الاغى سوار شده بود « 3 » به نزديكىهاى قلعه رسيد . اميرالمؤمنين عليه السلام به استقبال وى رفت و عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت اى رسول اللّه ، لطفاً نزديكتر نشويد !
آن حضرت فرمود : اى على ، شايد كه آنها به من فحش مىدهند ؟ ! اگر مرا ببينيد ، خداوند ذليلشان مىكند ! سپس به نزديك قلعه آمد و فرياد زد : اى برادران بوزينهها و خوكها و اى بندگان طاغوت ! آيا به من ناسزا مىگوييد ؟ بايد بدانيد كه واى به حال قومى كه ما با آنها وارد جنگ شويم !
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 189 .
( 2 ) . قرب الإسناد ، ص 62 ؛ بحارالانوار ، ج 20 ، ص 246 ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 245 نقل كرده است در آن روز پرچم در دست على عليه السلام بود و پرچم نشانهء لشكر بود . و لواءها ( بيرقها ) نشانههاى گروهها و دستههاى مختلف بود و كم اهميتتر از پرچم بود ، واقدى در مغازى ، ج 2 ، ص 497 ذكر كرده است : پرچم رسول اللّه صلى الله عليه و آله به هنگام بازگشت ازخندق بر همان حال خود باقى مانده و باز نشده بود كه على را فرا خواند و پرچم را به وى سپرد !
( 3 ) . در تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 52 نيز اينگونه آمده است .