فرمود : نترس آسيبى به تو نمىرسد ! به ميان آنها برو و ببين كه چه مىكنند .
رفتم و در كنار آتشى در ميان آنها نشستم . سوز و سرما امان همه را بريده بود و همه از شدت باد و سرما تمام سر و صورت خود را پوشانده بودند . ابوسفيان بلند شد و گفت :
مواظب جاسوسان و خبر چينان باشيد و هركدام ببينيد كه چه كسى در كنار شما نشسته است .
من فورى متوجه سمت راستم شدم و پرسيدم : چه كسى هستى ؟ جواب داد : عَمْروبن عاص . سپس متوجه سمت چپ شدم و پرسيدم : چه كسى هستى ؟ جواب داد : معاويه بن ابى سفيان .
آنگاه ابوسفيان گفت : يك ماه است كه سختىها و قحطى و سرما و گرسنگى را تحمل كردهايم و به خدا قسم كه ديگر طاقت ماندن در اينجا را نداريد ؛ زيرا اسبان و شتران به زودى تلف مىشوند .
قحطى تمام اين منطقه را فرا گرفته و بيمارى شيوع يافته است . از سوى ديگر بنى قريظه هم به ما خيانت كردهاند و خبرهاى ناخوشايندى از طرف آنها به ما رسيده است . باد هم امان ما را بريده است ! به خدا قسم كه هيچ خيمهاى بر جاى خود باقى نمانده و هيچ ديگى بر روى اجاق آرام نمىگيرد . پس به سوى شهر و ديار خود بر مىگرديم .
سپس ابوسفيان برخاست و بر شتر خود كه هنوز زانوهايش را باز نكرده بود ، سوار شد . شتر به دنبال ضربات شلاق ابوسفيان بر روى سه پايش بلند شد و بعد از آنكه برخاست ، ابوسفيان متوجه بسته بودن زانوى شتر شد و آن را باز كرد . در اين هنگام عِكرمه بن ابى جهل او را صدا زد و گفت : اى ابوسفيان ، تو رئيس و فرمانده اين اقوام هستى ، پس چگونه به خود اجازه مىدهى كه به روى و آنها را به حال خود رها كنى ؟ !
ابوسفيان خجالت كشيد و شترش را خواباند و از آن پياده شد و افسارش را به دست گرفت و در حالى كه آن را به دنبال خود مىكشيد ، فرياد مىزد : حركت كنيد ، حركت كنيد . . . او منتظر ماند تا بيشتر مردم حركت كردند . آنگاه به عَمْروبن عاص گفت : اى ابوعبدالله ، چون كه از تعقيب محمد و يارانش در امان نيستيم ، بايد عدهاى از اسب سواران را در اينجا باقى بگذاريم تا تمام لشكريان منطقه را ترك كنند . عَمْرو گفت : من مىمانم . آنگاه به خالدبن وليد گفت : تو چه كار مىكنى اى ابوسليمان ؟ او هم گفت : من نيز باقى مىمانم .
پس عَمْرو و خالد به همراه دويست اسب سوار باقى ماندند و بقيهء لشكر منطقه را ترك كردند .
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٤٢٩