تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
وى را نداريم . ما شروع به جنگ نمىكنيم تا اين‌كه عده‌اى از اشراف خود را به عنوان گروگان نزد ما بفرستيد ! وقتى كه فرستادگان قريش ، اين خبر را براى ابوسفيان و عُيَيْنه آوردند ، آنها دانستند كه قضيه همان‌گونه است كه نُعيم بن مسعود گفته است و از اين‌كه افرادى را به عنوان گروگان نزد آنها بفرستند ، خوددارى كردند ! پس از آن بنى قُريظه هم گفتند : معلوم شد كه سخنان نُعيم درست بوده است ؛ لذا در قلعه‌هاى خويش باقى ماندند ! پس از آن ، اطمينان احزاب به همديگر از بين رفت و از همديگر متنفّر شدند و چاره‌اى جز بازگشت به ديار خويش نداشتند . « 1 »

شكست احزاب

از حذيفة بن يمان روايت شده است : گرسنگى و ترس در يكى از شب‌هاى بسيار سرد ، ما را تحت فشار قرار داده بود . در اين اوضاع رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود : چه كسى به ميان احزاب مىرود تا خبرى براى ما بياورد تا خداوند او را همنشين من در بهشت قرار دهد ؟ اين درخواست را سه مرتبه تكرار كرد ، امّا از شدت سرما و گرسنگى كسى داوطلب نشد ! هنگامى كه رسول الله صلى الله عليه و آله اين وضع را مشاهده كرد ، مرا فرا خواند و فرمود : حُذيفه ! وقتى كه اسم مرا صدا زد چاره‌اى نداشتم جز اين‌كه بلند شوم و نزد آن حضرت بروم . در حالى كه دلم به شدت مىطپيد پيش او رفتم . فرمود : صداى مرا مىشنوى و جواب نمىدهى ؟ گفتم : از شدت سرما و گرسنگى طاقت نداشتم ! فرمود : برو ببين احزاب چه كار كرده‌اند ؟ گفتم : مىترسم كه مرا پاره پاره كنند !
هامش
( 1 ) . شرح الاخبار ، ج 1 ، ص 297 - 299 ؛ و خبر او را ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 240 - 242 ؛ نقل كرده است و طبرسى از او در مجمع البيان ، ج 8 ، ص 539 - 540 اين مطلب را نقل كرده است .