تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
از بين پاهايش خارج شد . به سختى از جايش بلند شد و چند قدمى به سوى من حركت كرد ، ولى پس از لحظه‌اى افتاد . من كمى صبر كردم تا بميرد . سپس به كنار جنازه‌اش رفتم و حربه‌ام را برداشتم . سپس نزد هند دختر عتبه رفتم و به او بشارت دادم . او دو خلخال از ياقوت‌هاى ظُفار و دست بندهايى از جنس نقره و انگشترهايى كه در انگشتان پاهايش بود را به من هديه كرد ! « 1 » پس از آن كه به مكه بازگشتم ، آزاد شدم . در همان جا ماندم تا اين‌كه رسول‌اللّه صلى الله عليه و آله مكه را فتح كرد . من به طائف فرار كردم و در آن جا اقامت كردم . هنگامى كه هيأتى از طائف قصد ملاقات با رسول‌اللّه صلى الله عليه و آله را كردند تا اسلام بياورند ، من پيش خود گفتم : بايد به سرزمين شام يا يمن فرار كنم ، اما مردى به من گفت : به خدا قسم ، او كسى را كه دين اسلام را بپذيرد و شهادتين را بگويد ، به قتل نمىرساند . هنگامى كه اين سخن را به من گفت ؛ با آنها خارج شدم و نزد رسول‌اللّه صلى الله عليه و آله به مدينه رفتم و شهادتين را گفتم . پس از آن‌كه مرا ديد ، پرسيد : آيا تو وحشى هستى ؟ گفتم : بله ، يا رسول‌اللّه . فرمود : بنشين و بگو كه چگونه حمزه را به شهادت رساندى ؟ من آن را براى او بازگو كردم و پس از آن‌كه سخنانم به اتمام رسيد ، در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود ، فرمود : واى بر تو ، خودت را از من مخفى كن تا ديگر چهرهء تو را نبينم . من خودم را از رسول‌الله صلى الله عليه و آله مخفى نگه مىداشتم تا او مرا نبيند ، تا اين‌كه آن حضرت صلى الله عليه و آله رحلت كرد . پس از آن وحشى به حِمص رفت . او مدام به خاطر شُرب خمر حدّ مىخورد تا اين‌كه اسم وى از فهرست بيت‌المال حذف شد و در همان حِمص هلاك شد . « 2 » واقدى مىگويد : هند اوّلين كسى است كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را مُثله كرد . خودش لب و بينى و گوش‌ها و شرمگاه حمزه را بريد و به زنان دستور داد كه با بريدن بينى و گوش‌ها ، شهدا را مُثله كنند ! هيچ زنى باقى نماند ، مگر اين‌كه دو دستنبد و دو خلخال براى خود درست كرده بود و تمام شهداء را مُثله كردند ، مگر حنظله پسر ابوعامر ، راهبِ فاسق را ؛ زيرا وى فرياد مىزد : اى جماعت قريش ، حنظله را مُثله نكنيد ، اگر چه با من و شما مخالفت كرده ! بدين ترتيب ديگران را مُثله كردند امّا حنظله را رها كردند .
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 286 - 288 . ( 2 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 75 - 74 .