تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
است مطالبه كنيد . همانا قريش با گردن‌كشان خود آمده است و مىخواهد كه نور خدا را خاموش كند . سپس فرمود : اى عُبيده ، بر تو باد به عتبه و اى حمزه ، بر تو باد به شيبه و اى على ، بر تو باد به وليد بن عتبه . آنها پيش رفتند تا در مقابل عتبه قرار گرفتند . عتبه گفت : شما كى هستيد ؟ نسب خود را بگوييد تا شما ر ابشناسيم . عُبيده گفت : من عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب هستم . عتبه گفت : هم كفو كريمى هستى ، اين دو نفر چه كسانى هستند . عبيده گفت : اينها حمزة بن عبدالمطلب و على بن ابىطالب بن عبد المطلب هستند . عتبه گفت : هم كفوهاى كريمى هستند . خدا لعنت كند كسى كه ما و شما را در مقابل هم قرار داد ! پس حمزه در مقابل شيبه قرار گرفت . شيبه پرسيد : تو چه كسى هستى ؟ حمزه پاسخ داد : من حمزة بن عبدالمطلب ، شير خدا و رسول او هستم . شيبه گفت : بدان كه در مقابل شير حَلْفاء قرار گرفته‌اى ، پس مواظب باش ، اى شير خدا . عُبيده به عتبه حمله كرد و ضربه‌اى به سر او وارد كرد كه پيشانىاش شكافت . عتبه هم ضربه‌اى بر ساق پاى عُبيده وارد كرد . آن‌گاه هر دو بر زمين افتادند . حمزه به شيبه حمله كرد . با هم زد و خورد مىكردند تا اين‌كه شمشيرها به هم گره خورد . على عليه السلام به وليد بن عتبه حمله كرد و در همان ابتدا چنان ضربه‌اى به شانه‌اش زد كه شمشير از زير بغلش در آمد . مسلمانان فرياد مىزدند : اى على ، آيا نمىبينى كه آن سگ ، عمويت را در تنگنا قرار داده است ؟ ! على عليه السلام به سوى شيبه رفت و به عمويش گفت : اى عمو ، سرت را بدزد . در يك لحظه حمزه سرش را پايين آورد و على عليه السلام در يك چشم بر هم زدن ، ضربه‌اى بر گردن شيبه وارد كرد و سر او را به پرواز در آورد ! آن‌گاه به سوى عتبه كه هنوز رمقى داشت برگشت و او را خلاص كرد . سپس او و حمزه ، عُبيدة بن حارث را بلند كردند و نزد رسول اللّه صلى الله عليه و آله آوردند . وقتى كه نگاه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به او افتاد ، اشك هايش جارى شد . در اين حال عُبيده گفت : پدر و مادرم به فدايت ، آيا من شهيد نيستم ؟ رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود : چرا ، تو اوّلين شهيد از خاندان من هستى .