پس فرياد زد : اى عتبه ، نگاهت به شمشيرهاى بنى عبدالمطلب افتاده و ترس تو را فرا گرفته است و براى همين به مردم دستور مىدهى كه برگردند ، در حالى كه پيروزى خود را با چشمانمان مىبينيم !
عُتبه از شتر خود پايين آمد و به ابوجهل كه بر اسب خود سوار بود حمله كرد . سپس پاى اسبش را پى كرد و موى سر او را گرفت و گفت : آيا من ترسو هستم ؟ ! به زودى قريش خواهند فهميد كه كداميك از ما ترسو و شايستهء سرزنش هستيم ؟ و كداميك خويشان خود را به تباهى مىكشد ! هيچ كس به غير از من و تو آشكارا به سوى مرگ نخواهيم رفت ! سپس موى سرش را محكم به دنبال خود كشيد !
قريشيان دور آنها جمع شدند و مىگفتند : اى ابووليد ، بس كن ! و روحيهء مردم را سست نكن تا اينكه ابوجهل را از دست او نجات دادند .
پس عتبه رفت و زرهاش را پوشيد و كلاه خودى را براى سرش جستجو كردند ، اما نيافتند ؛ زيرا سرش بسيار بزرگ بود ! براى همين دو عمّامه بر سر خويش بست . سپس شمشيرش را برداشت و به پسرش وليد نگاهى انداخت و گفت : برخيز اى پسرم . او برخاست . سپس نگاهى به برادرش ، شيبه كرد و او هم برخاست .
اوّلين مبارزه
عتبه و برادرش شيبه و پسرش وليد براى مبارزه جلو رفتند . آنگاه عتبه فرياد زد : اى محمد ، هم كفوهاى ما را براى مبازره بفرست .
سه نفر از انصار ، از طايفهء بنى عفرا به نامهاى عَوف ، عُوذ و مُعَوَّذ به پيش رفتند .
عتبه سؤال كرد : شما كى هستيد ؟ خود را معرفى كنيد تا شما را بشناسيم .
گفتند : ما از بنى عفرا و از انصار خدا و انصار رسول خدا هستيم .
گفت : برگرديد ، ما شما را نمىخواهيم ، ما هم كفوهايمان از قريش را مىخواهيم !
پس رسول اللّه صلى الله عليه و آله به آنها دستور داد كه برگرديد . آنها برگشتند و در جايگاه خود ايستادند .
سپس رسول اللّه صلى الله عليه و آله به عمويش عُبيدة بن حارث بن عبدالمطلب و حمزة بن عبدالمطلب و على بن ابى طالب بن عبدالمطلب دستور داد كه به ميدان بروند و فرمود : حقى را كه خدا براى شما قرار داده