تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
خدا ( ص ) برسانند تا در نتيجه على ( ع ) مورد ملامت و سرزنش ايشان قرار گيرد . اكنون به ادامهء اين ماجرا از زبان ابو بريده توجّه مىكنيم : احمد بن حنبل روايت كرده است كه ابو بريده گفت : من چنان با على ( ع ) دشمنى مىورزيدم كه با هيچ كس چنان دشمنى نداشتم و مردى « 10 » از قريش را دوست داشتم كه تنها علّت دوستى من با او دشمنى و كينه او با على ( ع ) بود . آن مرد يك بار در رأس گروهى از سواران به مأموريّت اعزام شد و من نيز به همراه او رفتم . تنها علّت اين همراهى نيز دشمنى آن مرد با على ( ع ) بود . در همين ماجرا غنايم و اسيرانى به چنگ آورديم و آن مرد براى رسول خدا ( ص ) نوشت كه « كسى را روانه كن تا خمس غنايم را جدا كند » . در پى اين خواسته پيامبر ( ص ) على ( ع ) را بدين منظور روانه كرد . در اين ميان در جمع اسيران دختركى زيباروى از بهترين اسيران بود . على ( ع ) غنايم و اسيران را تقسيم و تخميس كرد . پس از آن [ روزى ] در حالى او را ديديم كه موهاى سرش مرطوب است . پس گفتيم : « اى ابو الحسن ، اين چيست ؟ » گفت : « آيا آن دختركى را كه در ميان اسيران بود نديديد ؟ من اسيران را تقسيم كردم و خمس آن را جدا ساختم و اين دختر نيز جزء خمس و پس از آن سهم اهل بيت و سهميّهء خاندان على شد و من پس از آن با او همبستر شدم » . در پى اين رخداد آن مرد [ خالد ] در اين باره به پيامبر خدا ( ص ) نامه نوشت . در اين هنگام من به او گفتم : « مرا به همراه نامه بفرست » . او نيز مرا همراه نامه فرستاد تا آن را گواهى كنم . من [ به حضور پيامبر ( ص ) رفته ، ] به خواندن نامه پرداختم و قسمت به قسمت آن را تأييد كردم و گفتم : « راست مى گويد » . پس از آن پيامبر ( ص ) دستى را كه نامه را با آن گرفته بودم گرفت و فرمود : « آيا على را دشمن مىدارى ؟ » گفتم : « آرى » . فرمود : « او را دشمن مدار و اگر او را دوست مىداشته‌اى بر دوستى خويش با او بيفزاى كه سوگند به آن كه جان محمّد در دست اوست ، سهم خاندان على ( ع ) در خمس بيشتر از آن دخترك است » .
هامش
( 10 ) - اين مرد چنان كه از سياق كلام بر مىآيد خالد بن وليد است .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 562 | حسين صابري / محمد أبو زهرة