خورشيد و حرارت سوزندهء هوا دست به چنين كارى زدهاند . آن توطئه گران با به عقب برگشتن حذيفه مضطرب و آشفته و نگران شدند و به سان هر كس ديگرى كه چون دست به كار جنايتى مىشود و هنگامى كه گمان مىكند كه نقشهء خيانت او بر ملا شده است از ادامهء آن مىترسد و از آن دست مىكشد اين گروه نقابدار نيز با مشاهدهء خديفه بسرعت راه درون درّه را در پيش گرفتند و خود را در ميان سپاه گم كردند و بدين سان توطئهء آنان نقش بر آب شد .
پس از آن خديفه نزد رسول خدا ( ص ) بازگشت و در اين هنگام رسول خدا ( ص ) به او فرمود : « اى خديفه مركب را بران و تو نيز اى عمار آن را به پيش بكش » .
بدين ترتيب اين سه به حركت خود شتاب بيشترى دادند و خود را به بلندترين نقطهء آن گردنه رساندند و سپس از آن گذرگاه بيرون رفتند و در آنجا در انتظار سپاه ماندند .
پس از اين ماجرا رسول خدا ( ص ) از حذيفه - كه شتر آن حضرت را مىراند و آن حضرت از او خواسته بود تا برگردد و سوارانى را كه از پى او مىآمدند برگرداند و وى نيز ظاهرا ماهيّت آنان را دريافته بود - پرسيد كه « آيا از آن گروه كسى را نيز شناختى ؟ » او در پاسخ گفت : « مركب فلانى و فلانى را شناختم و البتّه چون تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و آنان نيز نقاب زده بودند [ كسى را نشناختم ] » .
رسول خدا ( ص ) ديگر بار پرسيد : « آيا دريافتيد كه آن گروه چه مىخواستند و چه نقشهاى در سر داشتند ؟ » حذيفه و عمار در پاسخ گفتند : « نه ، اى رسول خدا ( ص ) » . آن حضرت فرمود : « آنان اين نقشه را در سر داشتند كه پشت سر من حركت كنند و چون به فراز گردنه برسم مرا به پايين پرت كنند » . آن دو گفتند : « اگر چنين است آنان را گردن مىزنيم » . امّا آن حضرت فرمود : « خوش ندارم مردم بگويند محمّد بر اصحاب خويش ( به كشتن آنان ) دست گشوده است » .
ابن اسحاق دربارهء اين ماجرا از زبان رسول خدا ( ص ) [ خطاب به حذيفه ]
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: حسين صابري
ص٤٣٥