كه حاضر نشدند در مكّه در كنار محمّد ( ص ) و يا تحت سلطهء حكومتى او بمانند و به همين سبب از اين شهر بيرون رفتند و راه سواحل درياى سرخ را پيش گرفتند .
ابن اسحاق دربارهء ماجراى صفوان چنين مىگويد :
« صفوان بن اميّه به مقصد جدّه بيرون رفت تا از آنجا بر كشتى سوار شود و به يمن برود . در اين هنگام عمير بن وهب به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و عرض كرد كه « اى پيامبر خدا ( ص ) صفوان بن اميّه پيشواى قوم خويش است كه اكنون از تو گريخته تا خود را به دريا بيفكند » .
در پى اين ماجرا رسول خدا ( ص ) او را امان داد و فرمود : « او در امان است » . عمير پس از شنيدن اين فرمودهء پيامبر ( ص ) گفت : « اى رسول خدا ( ص ) نشانهاى در اختيارم قرار ده كه وى بدان وسيله دريابد و اطمينان كند كه تو او را امان دادهاى » .
پيامبر ( ص ) همان عمامهء سياهى را كه به هنگام ورود به مكّه بر سر گذاشته بود در اختيار عمير قرار داد و عمير آن را برداشت و زمانى خود را به صفوان رساند كه قصد سوار شدن بر كشتى را داشت . رو به او كرد و گفت : « اى صفوان پدر و مادرم به فداى تو باد ، دربارهء خود از خدا پروا كن ، از خدا پروا كن كه خود را به هلاكت افكنى . اينك اين امان رسول خداست كه برايت آوردهام » . صفوان در پاسخ او گفت : « واى بر تو از من دور شو و با من سخن مگوى » . امّا عمير همچنان به اصرار خود ادامه داد و گفت : « اى صفوان ، پدر و مادرم به فدايت باد . برترين ، نيكوترين ، بردبارترين مردم پسر عموى تو و عزّت و سربلندى او سر بلندى تو و آقايى او آقايى تو و سلطنت او سلطنت تو است » . صفوان اظهار داشت : « امّا من از او بر خود بيم جان دارم » . عمير به او پاسخ داد : « او از اين بزرگوارتر و باگذشتتر است » .
بدين سان صفوان به همراه عمير نزد رسول خدا ( ص ) برگشت و در پيشگاه آن حضرت ايستاده ، گفت : « اين مرد مدّعى است كه تو مرا امان دادهاى » .
رسول اكرم ( ص ) فرمود : « آرى » . آنگاه صفوان گفت : « مرا دو ماه در اين باره كه اسلام بياورم مهلت و اختيار دهيد » و آن حضرت نيز فرمود : « چهار ماه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: حسين صابري
ص٢٨٩