شد » و ابو قحافه نيز گفت : « به خداوند سوگند اينك پيشآهنگ سپاه روانه شده است . مرا بسرعت به خانهام برسان » .
امّا در اين ميان پس از آن كه آن دختر ، ابو قحافه را از كوه پايين آورد و هنوز به خانه نرسيده بود كه سپاه اسلام با او روياروى شد و در اين هنگام مردى از آنان گردنبند طلايى را كه در گردن ابو قحافه بود باز كرد و برداشت .
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) وارد مكّه شد و به مسجد الحرام در آمد ابو بكر دست پدر خويش ابو قحافه را گرفت و او را پيش مىآورد . چون پيامبر ( ص ) او را ديد فرمود : « چرا اين پيرمرد را در خانهاش رها نكردى تا من نزد او روم ؟ » ابو بكر گفت : « اى رسول خدا ( ص ) سزاوارتر است به جاى آن كه تو نزد او به روى او به حضورت برسد » .
پيامبر ( ص ) پدر ابو بكر را نشاند ، دستى بر سينهء او كشيد و فرمود : « اسلام بياور » و او نيز اسلام آورد . سپس ابو بكر برخاست و دست خواهر خويش را گرفت و دربارهء گردنبندش از او پرسيد . وى چون از اين اطّلاع يافت كه آن گردنبند از او ربوده شده است مسلمانان را به خدا و اسلام سوگند داد كه آن را باز گردانند .
ابو بكر همچنين در تسلّى دادن خواهر خويش گفت : « امروز اين يك امانت اندك است كه از دست تو رفته است . آن را در راه خدا بدان » « 9 » . اين نمونهاى از رفق و مداراى ابو بكر با خواهر خويش است كه در حالى كه گردنبند يك چيز بسيار دوست داشتنى بود او را تسلّى داد و از او دلجويى و با او همراهى كرد .
هامش
( 9 ) - بنا به عقيدهء علّامه امينى در الغدير ، ج 7 ، ص 319 حديث اسلام ابو قحافه به دليل وجود محمّد بن اسحاق بن يسار بن خيار مدنى در سند آن - با توجّه به اين كه وى به تصريح كسان زيادى از دروغگويان و جاعلان حديث مىباشد - از احاديثى است كه توسط او جعل شده است . اكنون جاى اين پرسش از مؤلف وجود دارد كه چگونه اسلام ابو قحافه را با يك حديث آن هم داراى چنين سندى اثبات مىكند ، امّا از اعتراف به اسلام مسلّم ابو طالب كه احاديث فراوانى از آن حكايت دارد خوددارى مىورزد . - م .