درآييد و بگوييد « حطّة » [ يعنى خدايا گناهان ما را بريز ] به پشت خزيدند و به داخل مسجد رفتند و به جاى آن كه « حطّة » بگويند « حنطة » يعنى گندم گفتند » « 8 » .
البتّه رسول خدا ( ص ) كجا و بنى اسرائيلى كه نعمت آنان را به طغيان و سركشى وامىداشت و وا مىدارد كجا ؟ چه در مورد رسول خدا ( ص ) بر خلاف آنان ، نعمت او را به تواضع هر چه بيشتر مىكشاند و به اداى حق نعمت و شكر آن بر مىخيزد ، شكرى از نوع نعمت كه شكر قدرت عدالت و مدارا با مردم و شكر عزت و سربلندى فروتنى است . در اين فتح نيز خداوند رسول خود را چنان رفعتى بخشيد كه به هيچ كس ديگر از اعراب تا آن زمان نداده و هيچ پيامبرى را نيز در ميان امّت خويش چنان رفعتى نبخشيده بود و در پى چنين رفعتى آن تواضع كه بر عزّت او مىافزود شايسته بود .
گفتنى است كه بنا بر صحيحترين روايت و آن سان كه در صحيح بخارى آمده است رسول خدا ( ص ) از سمت بالاى مكّه و از ناحيهء كداء وارد مكّه شد .
اسلام ابو قحافه
632 - رسول خدا ( ص ) در ذى طوى توقّف كرد .
ابو قحافه پدر ابو بكر كه از زمان هجرت مگر يك بار در جريان عمرة القضاء پسرش به ديدار او نرفته و بينايى خود را از دست داده بود و به كمك دخترش كه كوچكترين فرزندان او بود به كسب اطّلاع از اوضاع مىپرداخت ، بر بالاى كوه ابو قبيس ايستاد و به دخترش گفت : « دخترم چه چيز مشاهده مىكنى ؟ » او گفت : « سياهيى گرد هم آمده در يك جا مىبينم » . ابو قحافه با شنيدن اين سخن گفت : « اين همان سپاه است » . آنگاه دختر گفت : « مردى را مىبينم كه در ميان آن سياهى از اين سو به آن سو مىرود » . ابو قحافه پرسيد : « آن مرد كيست ؟ »
پس آن دختر گفت : « به خدا سوگند هم اينك آن سياهى به اطراف پراكنده
هامش
( 8 ) - البداية و النهاية . ج 4 . ص 293 . - م .