تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
ابو سفيان به منظور در خواست تثبيت و تمديد مدّت پيمان صلح به مدينه رفت و اين اقدام خود حاكى از آن بود كه مفادّ پيمان نخست ميان آنان و پيامبر ( ص ) از سوى آنان نقض شده است . شايد ابو سفيان گمان داشت اين اقدام او خواهد توانست گناه خيانت آنان را بزدايد و شايد نيز گمان مىكرد كه رسول خدا ( ص ) از جنايت و خيانت آنان اطّلاع نيافته است و به همين سبب نيز چون مشاهده كرد آن مرد خزاعى جلوتر از او خود را به مدينه رسانده و ماجرا را به اطّلاع پيامبر ( ص ) رسانده است تنها چاره‌اى كه پيش روى خود ديد آن بود كه از آن حضرت براى قريش امان بخواهد كه البتّه آن حضرت نيز تقاضاى او را برآورده نساخت . موسى بن عقبه روايت كرده است كه ابو سفيان قبل از آن كه براى درخواست وساطت نزد عمر و ابو بكر برود به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و گفت : « اى محمّد ، آن پيمان را تحكيم كن و بر مدّت آن بيفزاى » . پيامبر ( ص ) نيز در پاسخ او فرمود : « آيا بدين خاطر آمده‌اى و آيا حادثه‌اى از ناحيه شما رخ داده است ؟ » ابو سفيان پاسخ داد : « پناه به خدا ! » ما بر پيمان خود هستيم و هيچ تغيير و تبديلى روا نمىداريم » . بنا به اين روايت وى پس از آن نزد ابو بكر ، عمر ، عثمان و آنگاه على ( ع ) رفت و تنها در اين ميان فرد نخست اندكى نرمتر از ديگران با او برخورد كرد . اين روايت بدان تصريح دارد كه ابو سفيان در مسجد در ميان مردم برخاست و گفت : « اى مردم من خود را در پناه همهء شما قرار داده‌ام و گمان ندارم كه كسى به من پناه ندهد » . وى آنگاه به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و براى آن كه مهر تأييدى بر آنچه در مسجد گفته است از آن حضرت بگيرد گفت : « من از مردم پناه خواسته‌ام و گمان ندارم كه كسى مرا امان ندهد و خواسته‌ام را رد كند » . امّا آن حضرت در پاسخ او فرمود : « اى ابو حنظله اين گمان توست » . زمانى كه ابو سفيان پس از اين سفر به ميان قريش باز گشت و ماجراى سفر خود را به آنان باز گفت ، به او گفت : « تو به چيزى كه مايهء خشنودى را فراهم