را سوار شد و به ميان قريش برگشت و در حالى كه آنان خطر كارى را كه انجام داده و عمق حماقتى را كه بدان دست زده دريافته بودند به آنان اطّلاع داد كه هيچ كس ، نه پيامبر ( ص ) ، نه على ( ع ) ، نه ابو بكر و نه عمر ، به او پاسخى ندادهاند و على ( ع ) به او پيشنهاد كرده است در ميان همه مردم برخيزد و خود را پناهنده همهء آنان اعلام كند . امّا آنان از او پرسيدند : « آيا پيامبر ( ص ) تو را پناه داد ؟ » و او نيز در پاسخ گفت : « نه » .
ذلّت يك خيانت
625 - قريش در پيمان خود خيانت كرد ، حال آنكه نمىبايست مرتكب چنين خيانتى شود . پس از آن نيز بزرگ اين خاندان ابو سفيان به مدينه آمد تا از اين خيانت عذر بخواهد و - با كمال شگفتى - از آن حضرت بخواهد تا به حمايت از كسانى كه در پيمان او در آمدهاند برنخيزد و آنان را همچنان واگذارد ، بىآن كه از حمايت پيمان خود با رسول خدا ( ص ) برخوردار شوند . او از ابو بكر تقاضاى وساطت كرد امّا با قاطعيّت و البتّه با نرمى - به سان خوى نرم خود - اين خواسته را رد كرد ؛ به عمر متوسّل شد تا او وساطت كند ، امّا او نيز با درشتى و سختى خواستهاش را رد كرد ؛ به على ( ع ) مراجعه كرد و با مطرح كردن خويشاوندى خويش از آن حضرت خواست به پاس رابطهء خويشاوندى براى او وساطت كند ، امّا آن حضرت نيز چنين تقاضايى را نپذيرفت و سرانجام ابو سفيان از فاطمه ( س ) وساطت خواست و آن حضرت نيز تقاضاى او را نپذيرفته و با گفتن اين سخن به همه چيز پايان داد و ابو سفيان را نااميد كرد كه « هيچ كس در برابر رسول خدا ( ص ) به كسى پناه نمىدهد » . علاوه بر اين ، اين جاى شگفت نيز داشت كه رسول خدا ( ص ) به همهء قريش پناه دهد تا از جنگ مسلمانان عليه آنان در امان باشد ، بويژه در شرايطى كه آنان خود نيز دريافته بودند كه همهء آنان مرتكب جنايت شدهاند و اگر جنگى وجود داشته باشد نه فقط عليه بنى بكر بلكه عليه همهء آنان خواهد بود .