تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
دربارهء وى با رسول خدا ( ص ) گفتگو كند ، امّا او گفت : « من چنين كارى انجام نمىدهم » . ابو سفيان به سراغ عمر رفت و او نيز در پاسخ وى اظهار داشت : « آيا من براى شما شفاعت كنم ؟ به خداوند اگر براى رويارويى با شما جز مشتى خاك نيابم با همان به نبردتان خواهم پرداخت » . ابو سفيان از ابو بكر و از عمر مأيوس شد و به سراغ على بن ابى طالب ( ع ) كه رابطهء خويشاوندى با او داشت رفت . وى در حالى كه فاطمه زهرا ( س ) دختر رسول خدا ( ص ) و حسن ( ع ) نيز نزد آن حضرت بود به حضور ايشان رسيد و گفت : « اى على ، تو از همهء اين مردم به من خويشاوندتر و نزديكترى . اكنون من در پى حاجتى به حضورت آمده‌ام و نبايد همان سان كه آمده‌ام نوميد و ناكام برگردانده شوم . براى من نزد رسول خدا ( ص ) شفاعت كن » . على ( ع ) در پاسخ او فرمود : « واى بر تو ابو سفيان تو را چه خبر است ؟ ! به خداوند سوگند رسول خدا ( ص ) بر كارى مصمّم شده و ما نمىتوانيم دربارهء آن با او سخنى بگوييم » . ابو سفيان پس از آن رو به زهرا ( س ) كرد و گفت : « اى دختر محمّد ، آيا مىتوانى از اين فرزندت بخواهى در ميان مردم برخيزد و مرا پناه دهد و براى هميشه پيشواى عرب باشد ؟ » فاطمه ( س ) نيز در پاسخ او فرمود : « فرزند من بدان حد نرسيده است كه كسى را پناه دهد و علاوه بر اين هيچ كس در مقابل پيامبر ( ص ) كسى را پناه نمىدهد » . ابو سفيان دوباره به على ( ع ) رو كرد و گفت : « اى ابو الحسن ، مىبينم كه كارها برايم دشوار شده است ، نصيحتم كن » . على ( ع ) در پاسخ او فرمود : « به خداوند سوگند چيزى نمىدانم كه تو را سودمند افتد و مشكل تو را حلّ كند . البتّه تو سرور بنى كنانه‌اى ، برخيز و در ميان مردم پناه بخواه و سپس به سرزمين خودت برو » . ابو سفيان پرسيد : « آيا معتقدى كه اين كار مشكل مرا حل خواهد كرد ؟ » على ( ع ) فرمود : « به خداوند سوگند گمان نمىكنم كه سودمندت افتد ، امّا راهى جز اين برايت سراغ ندارم » . پس از اين راهنمايى على ( ع ) ابو سفيان به مسجد رفت و در ميان مردم برخاسته ، گفت : « اى مردم ، من از همهء شما پناه خواسته‌ام » وى سپس شتر خويش