و گروه همراه او از مهاجرانى كه از مكّه به حبشه هجرت كردند نبودند ، بلكه او در يمن به رسول خدا ( ص ) ايمان آورد و پس از اطّلاع يافتن از هجرت آن حضرت از طريق دريا روانه شد تا به ايشان بپيوندد ، امّا اتّفاقا به سوى حبشه رفت و در آنجا با جعفر بن ابى طالب ملاقات كرد .
ادامهء اين سخن را به بخارى وامىگذاريم تا از زبان ابو موسى اشعرى به نقل ماجرا بپردازد :
« ابو موسى مىگويد : ما در يمن بوديم كه خبر هجرت پيامبر ( ص ) را شنيديم . پس به قصد هجرت به سوى او از آنجا بيرون آمديم . . . و در كشتى نشستيم . اين كشتى ما را به حبشه و به مملكت نجاشى برد و در آنجا به جعفر - بن ابى طالب پيوستيم و در كنار او مانديم تا زمانى كه همه به همراه يكديگر از آنجا بازگشتيم و هنگامىكه رسول خدا ( ص ) خيبر را فتح كرد به آن حضرت پيوستيم .
پس از بازگشت گروهى از مردم به ما مهاجران حبشه چنين مىگفتند كه : « ما در هجرت كردن [ به مدينه ] بر شما پيش گرفتهايم » . از جمله روزى در حالى كه اسماء بنت عميس كه از مهاجران و همسر جعفر بود به ديدار حفصه همسر رسول خدا ( ص ) رفته بود عمر به خانهء حفصه آمد و چون اسماء را ديد گفت : « اين زن كيست ؟ » حفصه در پاسخ گفت : « اين اسماء بنت عميس است » .
پس عمر گفت : « آن زن حبشى و همان كسى است كه از آن سوى دريا آمده است ؟ » . اسماء در پاسخ گفت : « آرى » . آنگاه عمر به او گفت : « ما در هجرت بر شما پيشى گرفتيم و ما بيش از شما به رسول خدا ( ص ) سزاواريم » . اسماء به او پاسخ داد كه « نه ، به خدا سوگند هرگز چنين نيست . شما با رسول خدا ( ص ) بودهايد و او گرسنه شما را سير مىكرده و نادان شما را اندرز مىداده است ، ولى ما در سراى غربت و دورى بودهايم و اين به خاطر خدا و به خاطر رسول خدا ( ص ) بوده است . به خداوند سوگند هيچ نمىخورم و نمىآشامم مگر آن كه آنچه را تو گفتى به رسول خدا ( ص ) بگويم و در اين باره از او پرسش كنم . به خداوند سوگند نه دروغ خواهم گفت ، نه از اين ماجرا خواهم كاست و نه بر آن
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: حسين صابري
ص١٠٥