تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
( ( 1160 ) ) دل مَدُزد از دل رباى روح بخش * كه سوارت مىكند بر پشت رخش
ن 878 17 - ك 298 10 دل مدزد : كه دل بايد دائم الحضور باشد .
( ( 1161 ) ) سر مدزد از سر فراز تاج ده * كو ز پاى دل گشايد صد گره
ن 878 18 - ك 298 10 سر مدزد : كه سر بايد قربانى در راه دوست باشد . و « سرمه دزد » غلط است و سر و پا هم قرينه است بر سر .
( ( 1166 ) ) چون درخت است آدمىّ و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد به جهد
ن 879 1 - ك 298 13 تيمار : خدمت و محافظت .
( ( 1169 ) ) ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست
ن 879 4 - ك 298 14 برگ دست : به كسر گاف .
( ( 1175 ) ) اين سخن در سينه دخل مغزهاست * در خموشى مغز جان را صد نماست
ن 879 13 - ك 298 21 صد نما : مغز دانه ريشه و بيخ مىشود . و سخن چون درخت است . و در زمستان كه قواى نباتيه در شاخ و برگ و ثمر در ظاهر كار نمىكنند ، در ريشه و باطن ، معظمِ كارشان مىباشد . پس اثر قوّت ناطقه در حال سكوت ، در قلب است .
دَر سخن دُرّ ببايدت سفتن ور نه گنگى به از سخن گفتن
( ( 1176 ) ) چون بيامد در زبان شد خرج مغز * خرج كم كن تا بماند مغز نغز
ن 879 14 - ك 298 21 مغز نغز : جناس مزدوج .
( ( 1177 ) ) مرد كم گوينده را فكرست زفت * قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت

ن 879 15 - ك 298 22 مرد كم گوينده را : « مَن قَلَّ كَلامُه كَمُلَ عَقلُه وَمَن كَثُرَ كَلامُه قَلَّ عَقلُه » ( 1 ) .

هامش
( 1 ) منبع يافت نشد . .
شرح مثنوى — صفحة 94 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري