تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
( ( 1125 ) ) از منازل خفته بگذشتيد و مست * بىخبر اينجا و از بالا و پست
ن 877 2 - ك 297 28 بىخبر اينجا : چنان كه جهل بسيط مىباشد - كه نادانى باشد - و جهل مركب - كه كس نداند و نداند كه نداند - علم نيز بسيط مىباشد - كه بداند - و مركب مىباشد - كه بداند و بداند كه بداند . و بالجمله علم مركب ، علمِ به علم است ، بلكه با علم به اينكه معلوم چيست و كيست . پس مراد اين است كه دگران كوران و خفتگانند ، و اگر علم بسيط دارند ، علم به علم و به اينكه معلوم چيست ، ندارند و خود شناسى ندارند ، به خلاف اهل بينش ، چنان كه فرمايد :
( ( 1126 ) ) ما به بيدارى روان گشتيم و خوش * از وراى پنج و شش تا پنج و شش
ن 877 3 - ك 297 28 ما به بيدارى : گذشت كه پنج و شش ، مدارك ظاهره و مدارك باطنه است - كه ده است - و يكى ديگر عقل است ، كه اعلى المدارك است . و يك پنج و شش مراد به آن هو است ، كه عدد هو يازده است .
( ( 1133 ) ) مردمان را دور كرد از گرد وى * شه لطيفى بود و نرمى ورد وى
ن 877 10 - ك 297 32 ورد : به كسر واو
( ( 1135 ) ) گفت اى شه هستم از دار السلام * آمده از ره در اين دار الملام
ن 877 12 - ك 297 33 دار السلام : عالم قدس . دار الملام : دنيا . و در بعض نسخ « دار المدام » و درست نيست ، مگر آن كه مراد به مدام ، مىباشد ، اعنى مىغفلت
( ( 1142 ) ) هر چه گويى باز گويد كه همان * مىكند افسوس چون مستهزيان
ن 877 19 - ك 297 36 باز گويد كه : مخفّف كوه . و در بعض نسخ « گويد او » . افسوس : اينجا به معنى سخريه و لاغ . و استهزا ، عربى آن است .
( ( 1147 ) ) از جهان مرگ سوى برگ رو * چون بقا ممكن بود فانى مشو
ن 878 2 - ك 298 2 برگ : و نوا . فانى : فاسد .
شرح مثنوى — صفحة 92 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري