( ( 1105 ) ) گر زليخا بست درها هر طرف * يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
ن 875 22 - ك 297 13 بست درها : كما قال تعالى * ( « وَراوَدَتْه اَلَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وَغَلَّقَتِ اَلأَبْوابَ » 12 : 23 ( 1 ) .
( ( 1108 ) ) تا گشايد قفل و در پيدا شود * سوى بىجايى شما را جا شود
ن 876 3 - ك 297 14
بىجايى : عالم قدس است . و او را وضعى با اين عالم طبيعى نيست . و چنان كه آن عالم را وضع و جهت نيست ، همچنين راه آن را - كه راه آن علم و معرفت و ارادت و توبه و انابه و محاسبه و مراقبه و رضا و تسليم و مانند اينهاست .
( ( 1111 ) ) گر ندانى تا نگويى راه نيست * زين ره بىراهه ما را رفتنى است
ن 876 6 - ك 297 16
زين ره بىراهه : از همان مراتب كه درجات قوس نزول است ، كه آمدى ، بايد بر همان عبور كنى .
شدن چون بنگرى جز آمدن نيست
( ( 1113 ) ) تو ببند آن چشم و خود تسليم كن * خويش را بينى در آن شهر كهن
ن 876 8 - ك 297 17
تو ببند آن چشم : يك قدم بر نفس خود نِه ديگرى در كوى دوست
( ( 1117 ) ) مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ * تو چه دارى كه فروشى هيچ هيچ
ن 876 12 - ك 297 19
تو چه دارى : « اَلعَبدُ وَما فى يَدِه كانَ لِمَولاه .
( ( 1118 ) ) گر دلت را نان بدى يا چاشتى * از خريداران فراغت داشتى
ن 876 13 - ك 297 19
گر دلت را : يعنى قناعت و غنى از ممكنات .
( ( 1121 ) ) خلق بردى جمع چون مور و ملخ * كه چه مكر است و چه تزوير و چه فخ
ن 876 20 - ك 297 25
فخ : تله .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء يوسف ، آيهء 23 . .