خو : به خاء معجمه كندن و بريدن شاخ درخت .
( ( 1090 ) ) عدل وضع نعمتى در موضعش * نه به هر بيخى كه باشد آب كش
ن 875 5 - ك 297 1
نعمتى : نعمت وجود ، بلا باشد يا رخا . كه عدل وضع شىء است در موضعش .
( ( 1092 ) ) نعمت حق را به جان و عقل ده * نى به طبع پر زَحيرِ پُر گره
ن 875 7 - ك 297 2
نى به طبع : كه اگر نعمت حق را به طبع دهى ، عقل و روح را از نعم روحانيه لايق به خودشان منع كنى .
( ( 1098 ) ) هيزم دوزخ تن آمد كم تنش * ور برويد هين تو از بن بر كنش
ن ندارد - ك 297 5
تن آمد : چه شواغل تيمار تن و قواى آن ، حجاب جان از جانان گردد ، و در آتشكدهء طبيعت ، تسعير آتش جهل و آتش حرص و آتش فراق كند .
( ( 1100 ) ) از حطب بشناس شاخ سدره را * گر چه هر دو سبز باشند اى فتى
ن 875 15 - ك 297 6
از حطب بشناس : بايد دانست كه احطاب جهنّم از موضع ريشهء سدرة المنتهى روييده شود ، و معكوس و سرازير هُوى كند ، چون شجرهء زقّوم طعام الاثيم ، كه از بُن سدره مىرويد و شاخ و غصن معكوس به هاويه متفرع مىسازد . آن به هفتم آسمان عروج كند و اين به هفتم طبقهء هاويهء نيران نزول كند .
و اين را از آن بشناس ، يعنى اصل همه نفس ناطقه است . به اعمالى و اخلاقى چنين شود ، و به اعمالى و اخلاقى چنان كه امور آخرت - همه - بر قطب نفس مىگردد .
خلد و دوزخ عكس لطف و قهر تُست
( ( 1103 ) ) هست ناپيدا به پيش چشم دل * جهد كن سوى دل آ جهد المقل
ن 875 18 - ك 297 8
ناپيدا : زيرا كه اجلّ است از ادراك حسّ .
جهد المقل : مفعول مطلق نوعى است براى جهد اوّل . و مقل : درويش فقير .
كين تحرّك شد تبرّك را كليد
وز تحرّك گردى اى دل مستفيد
ن ندارد - ك 297 9
تبرّك را : كه البركة فى الحركة .