باز نو غازى شدند : يعنى جهاد اكبر نمودند و كشته شدند . و به حياة الله زنده شدند . كه « مُت بِالإرادَةِ تَحيى بِالطَّبيعَةِ » و غازى به قوّت ربّانيه و قدرت سبحانيّهاند .
( ( 1016 ) ) سر بر آوردند باز از نيستى * كه ببين ما را گر اكمه نيستى
ن 871 7 - ك 295 28
نيستى : در مصراع اوّل مصدرى است ، و در دوم رابطى . پس ايطا نيست . و اكمه كور مادرزاد است .
( ( 1019 ) ) يخرج الحىّ من الميِّت بدان * كه عدم آمد اميد عابدان
ن 871 10 - ك 295 29 * ( يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ 30 : 19 ( 1 ) : اى الحىّ الذاتى من الميت بالموت الاختيارى . عابدان : عبادتى كه روحش عبوديّت باشد . « وَالعُبُودِيَّةُ جَوهَرَةٌ كُنهُها اَلرُّبُوبِيَّةُ » . و مىشود به ياء مثناة تحت باشد از عود * ( « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ » 7 : 29 ( 2 ) . يا من خلق الاشياء من العدم و أرجعها الى الفناء و العدم .
( ( 1020 ) ) مرد كارنده كه انبارش تهى است * شاد و خوش نه بر اميد نيستى است
ن 871 11 - ك 295 30
مرد كارنده : جواب آن سؤال است كه چون بود . . .
( ( 1023 ) ) نيست دستورى گشاد اين راز را * ور نه بغدادى كنم احجاز را
ن 871 14 - ك 295 31
احجاز : جمع حجز به كسر حاء مهمله در اول ، به معنى ناحيه . و در بعض نسخ چاپ « ابخاز » .
و بعضى گفتهاند شهرى است از تركستان و در نزد راقم ، محقَّق نيست و بالجمله گويا فرموده بغدادى كنم اجراز را . يعنى سواد اعظم كنم و آباد كنم ارض جرز را كه دلهاى مستعدّ خالى از معارف باشد .
( ( 1024 ) ) پس خزانهء صنع حق باشد عدم * كه بر آرد زو عطاها دم به دم
ن 871 15 - ك 295 32
پس خزانه : كه عالم مجرّدات مرسله باشد كه چون به مشاعر نيايد و وجود رابطى به آنها ندارد ، آن را عدم گويند . و افلاطون آن را كليس گويد .
و گذشت كه وجود اطلاقى را عدم گويند نيز . كه همهء وجودات خاصه ، از جهت
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء يونس ، آيهء 31 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء اعراف ، آيهء 29 . .