تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
( ( 998 ) ) خويشى و بىخويشى و سكر و و داد * رفت ز آن سان كه نياردشان به ياد
ن 870 11 - ك 295 18 سكر : به سين مهمله . چه سخن در پى شكر و حمد است و اعمال اينها گم شود و اثر نماند مگر از ملكات متخلَّفه از اعمال . زيرا كه كليّت نداشتند . روح آنها نفس جزئيّه و مدارك قواى جزئيه و غايات حركاتشان امور وهميّه بود . و جزئيات جسمانيه امورىاند بىبقا و حباب آسا . و هر چه مدت بر ايشان بيشتر گذرد ، آن جزئيات و صُوَر آنها ، اوغل در عدم و أمعن در نابودى شوند . آيا نبينى كه در دنيا امور جزئيه بر تو گذشته ، چه لطفيّه و چه قهريّه . پس چون قرنى گذرد ، گويا خوابى بوده يا اصلا نبوده . پس چون قرونى گذرد چه خواهد بود ؟
( ( 1002 ) ) قرض ده زين دولت اندر اقرضوا * تا كه صد دولت ببينى پيش رو
ن 870 15 - ك 295 20 قرض ده : يعنى انفاق مال كن از قواى مدركه و محركه و از وجودت انفاق كن .
( ( 1004 ) ) جرعه بر خاك وفا آن كس كه ريخت * كى تواند صيد دولت زو گريخت
ن 870 17 - ك 295 21 جرعه : شربنا . . . ، البيت
( ( 1005 ) ) خوش كند دلشان كه اَصلَح بالَهُم * رَدَّ مِن بَعدِ التَّوى اَنزالَهُم
ن 870 18 - ك 295 21 رد من بعد التوى : به تاء مثناة فوق هلاكت . انزالهم : به فتح همزه جمع نزل . يعنى آن چه براى مهمان مهيّا كنند .
( ( 1007 ) ) وادهد ايشان بنپذيرند آن * ز انكه منعم گشته‌اند از رخت جان
ن 870 20 - ك 295 22 رخت جان : رخت به معنى اسباب و سامان نيز آمده .
( ( 1009 ) ) ما عوض ديديم آن گه چون عوض * رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ن 870 22 - ك 295 23 حاجت و حرص و غرض : روح چون به كمال رسد ، عقل كلَّى شود . و عقل كلَّى در ذات و فعل ، حاجت به عالم اجسام ندارد ، و غنا دارد از تن و قواى تن . به خلاف نفس ناطقه ، كه در ذات اگر چه مجرد است ، ولى در فعل محتاج به جسم است . خواهد مطَّلع بر ديدنى شود ، نياز به عين دارد ، و در شنيدنى حاجت به اُذُن دارد ، و در بسط و بطش ، حاجت به يد دارد ، و
شرح مثنوى — صفحة 82 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري