( ( 980 ) ) خويشتن را ديد و ديد خويشتن * زهر قتالست هين اى ممتحن
ن 869 14 - ك 295 9
ديد خويشتن زهر قتالست : « وُجُودُكَ ذَنبٌ لا يُقاسُ [ عَلَيه ] ذَنبٌ » . چه تحديد و تضييق آرد و آدمى را عين جسد كند و حال آن كه نور نامحدود است ، و تن چون كلوخى است در آفتاب عالمتابى يا قطرهء مدادى در درياى بىكرانى .
و دليل بر آن كه عين جسد شود و حسّ بر او تحكَّم يابد آن كه هر گاه بگويى كه فلان كه عالم متبحّر و حكيم متألَّه شده ، همان است كه جاهل و امّى بود ، و به حسب تن ، شيخ همّ هُرم شده ، همان است كه جوان زيبايى بود ، يا تو كه چنان و چنين شده اى ، همانى كه آن و اين بودى ، قبول مىكند با غايت بُعد ميان اين مراتب كه أين القطرة من الدّأما و اين الذّرة من البيضاء ليكن اگر بگويى كه اين عالم متبحر و حكيم متألَّه ، با آن عالم متبحر و آن حكيم متألَّه كه يك قبله و يك دل و يك رو و يك عقيدهاند ، و به حسب صورت تفاوت دارند ، اتّحاد دارند ، يا اين حالى با آن ماضوىِ كذايى چنين است ، قبول نمىكند و تحاشى ورزد و در اوّل گوسفندى را با عالم با لله يكى مىگفت ، و در دوم يكىِ فى الذات و الصفة و الخلق را نتواند يكى بيند همه از خودى است ، كه فرمودهاند : خود پرست بدتر است از بت پرست [ و از منى است ؟ ] كه اهل حسّند . و در اوّل اتصال حسى است و در دوم ، معنوى و عقلى .
و از اينجاست كه اولياى خدا ، همهء يتامى را چون پدر ، و همهء ارامل بىوسيله را چون شوهر ، و همهء شيوخ عجزه و عجايز شهر را چون پسر باشند . و بالجمله « اَنفُسُهُم فِى النُّفُوسِ وَأرواحُهُم فِى الأرواحِ » ( 1 )
( ( 982 ) ) جرم آن كه زيور عاريّه بست * كرد دعوى كين حلل ملك منست
ن 869 16 - ك 295 10 كين حلل ملك منست : و حال آن كه هُوَ المالِكُ بِالاستِحقاقِ ، وَلَه الوُجُودُ عَلَى الإطلاقِ . اگر ماهيّات امكانيه است ، در مرتبهء ذات خالى بودهاند از وجود و كمالات وجود ، و الآن كما كان ، يعنى در حال وجود ، بىوجودند . و اگر مواد جسمانيه است ، عارىاند در ذات از فعليات . نه مواد بعيده را - كه عناصرند - بهره ، و نه مواد قريبه را - كه اخلاطند . قال على - عليه السلام - « ما لِابنِ آدَمَ وَالفَخرِ ، أوَّلُه نُطفَةٌ قَذِرَةٌ وَآخِرُه جيفَةٌ قَذِرَةٌ » ( 2 ) . و پسر آدم خاكى همين است . وز كوزه همان برون تراود كه در اوست . « فَلَه المُلكُ وَلَه الحَمدُ فى السَّمواتِ وَالأرضِ »
هامش
( 1 ) اقتباس از زيارت جامعهء كبيره . .
( 2 ) قريب به اين مضمون ، نهج البلاغة ، كلمات قصار ، شمارهء 436 . .