( ( 945 ) ) پس زر و گوهر ز معدنهاى خوش * كرد آن پس مانده را حق پيش كش
ن 867 19 - ك 294 22
پيش كش : استعارهء تهكميّه است . و با پس مانده ، صنعت تضاد دارد . و با پس كه در اول بيت است ايهام التضاد . و جواهر و معدن از صنعت مراعاة النظير است .
( ( 947 ) ) چرب و شيرين و شرابات شمين * دادش و بس جامهء ابريشمين
ن 867 21 - ك 294 23
شمين : خوشبوى . و لفظ مركب است از شم كه در عربى به معنى بوى است ، و ياء و نون در فارسى به آخر لفظ ملحق كنند ، كه دالّ بر نسبت باشد ، چون زرين و سيمين و بلورين . و در بعض نسخ ثمين ، به ثاء مثلثه ، يعنى قيمتى .
( ( 950 ) ) تا بدين دام و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا
ن 868 3 - ك 294 24
مرد تو گردد : از اينجاست كه بعض عرفا گفتند كه ابليس رقيب درگاه حضرت است ، آن طلَّاب حق را كه لياقت ورود بر حرم كبريا ندارند و از فحول و رجال الله نيستند ، دامى مىگذارد و دانه مىريزد و اينها را مشغول مىكند كه تاب و توان ندارند و مرد ميدان او نيستند .
عقل مويين پاى و اين ره تفته است
تو همين دانى و هر كس رفته است
( ( 953 ) ) سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه بر آر از قعر بحر فتنه گرد
ن 868 6 - ك 294 26 سوى اضلال ازل : چون ابليس در تحت اسماء قهريه واقع است و عبد المضلّ است ، استمداد از او جست . بحر فتنه : يعنى امتحان . چنان كه مدلول * ( « إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ » 7 : 155 ( 1 ) باشد .
( ( 958 ) ) چون بديد آن چشمهاى پر خمار * كه كند عقل و خرد را در خمار
ن 868 11 - ك 294 29
پر خمار : به فتح اوّل ، ملالت و كدورتى كه بعد از خمر خوردن ، شاربش را مىگيرد .
در خمار : به كسر اوّل ، پرده و مقنعه .
( ( 959 ) ) و ان صماى عارض آن دلبران * كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
ن 868 12 - ك 294 30
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اعراف ، آيهء 55 . .