تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
( ( 928 ) ) همچو شيرى در ميان نقش گاو * دور مىبينش ولى او را مكاو
ن 866 17 - ك 294 6 همچو شيرى : مراد به شير ، عالم با لله است ، كه تعبير از او به اسلام شد . و نقش گاو ، جهّال كالانعامند .
( ( 929 ) ) ور بكاوى ترك گاو تن بگو * كه بدرّد گاو را آن شير خو
ن 866 18 - ك 294 6 كه بدرّد : كه چنان كه مظهر لطف حق است ، مظهر قهر حق است .
( ( 935 ) ) پس بشر آمد به صورت مرد كار * ليك در وى شير پنهان مرد خوار
ن 867 7 - ك 294 12 مرد كار : مرشد كامل .
( ( 936 ) ) مرد را خوش واخورد فردش كند * صاف گردد درد اگر دردش كند
ن 867 8 - ك 294 13 اگر دردش كند : يعنى درد عشق . و از جهت مبالغه فرموده ، كه گويا همه ، درد شده . و با دُرد ( به ضم دال ) جناس محرّف دارد . و در بعض نسخ « از دردش » به زاى معجمه است ، پس « كند » ، به فتح كاف باشد . يعنى از دردها و علتهاى باطنه ، او را برهاند .
( ( 937 ) ) ز ان يكى درد او ز جمله دردها * وارهد پا بر نهد او بر سُها
ن 867 9 - ك 294 14 ز ان يكى درد : كه قربانى تن باشد ، و درد عشق . او ز جمله دردها : و علَّتهاى باطنه .
شاه گردد واگذارد بندگى يابد او در مردگى دل زندگى

ن ندارد - ك 294 15 شاه گردد : نِهايَةُ الفَقرِ بِدايَةُ الغِنا . « اَلعُبُوديَّةُ جَوهَرَةٌ كُنهُها اَلرُّبُوبِيَّةُ » ( 1 ) . در مردگى دل زندگى : در احاديث ، در علامت و صفت نفس كليهء الهيه فرموده‌اند : « بَقاءٌ فى فَناءٍ وَغِنىً فى فَقرٍ وَعِزٌّ فى ذُلٍّ وَحَياةٌ فى مَماتٍ » ( 2 ) .

( ( 939 ) ) گفت فرمان حكمت فرمان بخوان * تا مهلل گردم آن را من به جان
ن 867 11 - ك 294 19
هامش
( 1 ) مصباح الشريعة ، فقره ى صوم . .
( 2 ) منبع يافت نشد . .